نام کتاب: جین ایر
بی تجربه بودم تصور می کردم عاشق او هستم. هیچ حماقتی بالاتر از این نیست
که انسان تحت تأثیر رقابتهای ابلهانۀ جامعه، افکار شهوانی ، بی پروایی و بی بصیرتی جوانی باشتابزدگی تصمیمی بگیرد. خویشان او مرا ترغیب می کردند، رقیبان به خشم می آوردندم و خود او مرا می فریفت. موقعی به خود آمدم که ازدواج انجام گرفته بود. اوه، وقتی به آن ماجرا فکر میکنم هیچ احترامی برای خودم قائل نمی شوم! در روح خود شدید احساس خفت می کنم. هیچوقت او را دوست نداشتم، احترام نگذاشتم و حتی او را نشناختم. به یقین هیچ فضیلتی در وجود او نبود: هیچ اعتدال ، خیرخواهی، خلوص و صفایی در روح یا رفتارش مشاهده نمی کردم، و با این وصف چنان آدم کله شق، کودن، فرومایه و بی بصیرتی بودم که با او ازدواج کردم؛ با این حال گناه زیادی نداشتم اما یادم باشد با چه کسی دارم حرف می زنم. )
( «مادر زنم را هرگز ندیده بودم؛ به من گفته بودند که مرده، اما بعد از ماه عسل به دروغ بودن این موضوع پی بردم: بله، آن زن دیوانه بود و او را در تیمارستان نگه داشته بودند. برادر کوچکتری هم داشت که یک سفیه گنگ به تمام معنی بود. برادر بزرگتر که او را دیده ای احتمالا یک روزی مثل او خواهد شد با این که از تمام خویشانش نفرت دارم اما از او بدم نمی آید چون در روح ضعیفش آثاری از محبت وجود دارد؛ این را از توجه دائمی او به خواهر بدبختش و همچنین از وابستگی و دنباله روی سگانه ای که یک وقت نسبت به من داشت فهمیدم). پدر و برادرم تمام اینها را می دانستند، اما آنها فقط به سی هزار لیره فکر می کردند، و در این توطئه برضد من همداستان بودند. )
( «اینها که کشف کردم چیزهای بسیار زشتی بودند اما بجز خیانت پنهان داشتن حقیقت قضایا همسرم را نبایست برای چیز دیگری سرزنش میکردم. حتی وقتی متوجه شدم طبیعت او به هیچ وجه با طبیعت من سازگار نیست، سلیقه هایش برای من نفرت انگیز و زیان آورست، ساختار فکریش عامیانه، پست و حقیرست، و بشخصه قابلیت آن را ندارد که به سوی چیزی عالیتر هدایت شود، به موجودی بزرگتر تحول پیدا کند وقتی متوجه شدم که نمی توانم یک شب و حتی یک ساعت از شبانه روز را با او در آرامش به سر ببرم، وقتی پی بردم که هیچ گفت وگوی محبت آمیزی نمی تواند میان ما ادامه

صفحه 432 از 649