نام کتاب: جین ایر
در آنجا زندگی سعادتمندانه و پاکی خواهی داشت و از تو محافظت خواهد شد. هرگز نترس از این که من بخواهم تو را فریب بدهم و تو را معشوقه خودم کنم . چرا سرت را تکان می دهی؟ تو باید عاقلانه فکر کنی ، جین والآ من دوباره به شدت عصبانی خواهم شد. »
صدا و دستهایش می لرزید. سوراخهای بزرگ بینی اش گشادتر شده بود؛ چشمانش می درخشید. با این حال، به خودم جرأت دادم و گفتم ( «آقا ، همسرشمارنده است. امروزصبح خودتان به این واقعیت اعتراف کردید. اگر آنطور که می خواهید، با شما زندگی کنم در آن صورت معشوقه شما خواهم بود، هر چیزی غیر از این گفته شود مغالطه و در وع خواهد بود. .
- «جین، من آدم نرمخویی نیستم؛ تو این را فراموش میکنی. تحمل من هم حدی دارد. من خونسرد و ملایم نیستم. بدون این که بخواهی به حال من و خودت دل بسوزانی نبض مرا بگیر ببین چطور می زند و، مواظب خودت باش !»
( آستین خود را بالا زد و دستش را به طرف من گرفت. خون در گونه ها و لبهایش نبود ؛ هرلحظه کبودتر می شدند. به تمام معنی، پریشان و غمگین شدم. اینطور برآشفتن او در برابر مقاومت من، که از آن به شدت نفرت داشت، ظالمانه بود، و از طرفی تسلیم شدن به نظر او هم اصلا امکان نداشت. کاری را کردم که موجودات انسانی در موقع مستأصل شدن به طور غریزی انجام می دهند، یعنی از یک وجود برتر از انسان یاری می خواهند؛ کلمات «خدایا به من کمک کن» ناخواسته از میان لبهایم بیرون آمد
ناگهان آقای راچستر با صدای بلند گفت: من احمقم! مرتبأ به او می گویم که زن ندارم اما برایش توضیح نمی دهم چرا. فراموش می کنم که او از شخصیت آن زن یا از ماجرای پیوند دوزخیم با او چیزی نمی داند. بله، اطمینان دارم وقتی جین تمام آنچه را من می دانم، بداند با من همعقیده خواهد شد؟ فقط دستت را در دست من بگذار، جنت، که بتوانم هم دلیل بصری و هم دلیل لامسه حضورت را حس کنم تا ثابت شود تو نزدیک من هستی، و در چند کلمه حقیقت امر را برایت توضیح بدهم. آیا ممکن است به حرفهای من گوش
را
بدهی »

صفحه 430 از 649