- «شما راجع به استراحت حرف زدید، آقا؛ استراحت در حال تنهایی انسان را خسته میکند، و مخصوصأ شما خیلی خسته خواهید شد. » |
با خشم تکرار کرد: «تنهایی! تنهایی! مثل این که باید بیشتر توضیح بدهم. من از این حالت اسرارآمیز قیافه ات سر در نمی آورم. تو باید این تنهایی مرا پرکنی. آیا می فهمی؟ » و سرخود را تکان دادم؛ کمی جرأت لازم بود چون داشت به هیجان می آمد حتی با همان سر تکان دادن و ساکت ماندن هم که علامت مخالفتم بود خود را در مخاطره قرار می دادم. بعد از آن که چند بار با گامهای سریع در اطاق قدم زد یک مرتبه ایستاد مثل این که ناگهان به یک نقطه میخکوب شده باشد. مدت زیادی با قیافه ای خشن به من نگاه کرد. چشمانم را از او برگرداندم و به آتش بخاری خیره شدم و کوشیدم حالت متین و آرامی به خود بگیرم و آن را حفظ کنم.
سرانجام بعد از آن که، خوشبختانه مطابق انتظار من، لحن سخنانش آرامتر از حالت قیافه اش شد، گفت: «حالا برای به کمند انداختن وجود جین نخ ابریشمی قرقره به حد کافی باز شده و صاف و آماده است اما می دانم همیشه ممکن است پیچیدگی و گرهی در کار باشد. حالا برای رفع رنجش، و اوقات تلخی و گرفتاری تمام نشدنی ! به خدا قسم! آرزو میکنم که بخشی از نیروی شمشون سامسون را به دست بیاورم، و طنابهای اسارت را پاره کنم! ۲»
دوباره به قدم زدن پرداخت، اما کمی بعد باز ایستاد، و این بار درست مقابل من:
- «جین! آیا به حرف منطقی گوش میکنی؟ (در این موقع خم شد و لبهای خود را به گوشم نزدیک کرد.) چون اگر گوش نکنی به خشونت متوسل خواهم شد.» صدایش خشن بود نگاهش به نگاه مردی شباهت داشت که نزدیک است رشته غیرقابل تحملی را پاره کند و با سر در منجلاب کثیف هرزگی غوطه ور شود. متوجه شدم در یک لحظه دیگر و با یک حرکت دیوانه وار بیشترش دیگر قادر به مقاومت در برابر او نخواهم بود. زمان حال – یعنی
م. ر. ک. عهد عتیق، کتاب داوران، بابهای ۱۳ تا ۱۹-م.
با خشم تکرار کرد: «تنهایی! تنهایی! مثل این که باید بیشتر توضیح بدهم. من از این حالت اسرارآمیز قیافه ات سر در نمی آورم. تو باید این تنهایی مرا پرکنی. آیا می فهمی؟ » و سرخود را تکان دادم؛ کمی جرأت لازم بود چون داشت به هیجان می آمد حتی با همان سر تکان دادن و ساکت ماندن هم که علامت مخالفتم بود خود را در مخاطره قرار می دادم. بعد از آن که چند بار با گامهای سریع در اطاق قدم زد یک مرتبه ایستاد مثل این که ناگهان به یک نقطه میخکوب شده باشد. مدت زیادی با قیافه ای خشن به من نگاه کرد. چشمانم را از او برگرداندم و به آتش بخاری خیره شدم و کوشیدم حالت متین و آرامی به خود بگیرم و آن را حفظ کنم.
سرانجام بعد از آن که، خوشبختانه مطابق انتظار من، لحن سخنانش آرامتر از حالت قیافه اش شد، گفت: «حالا برای به کمند انداختن وجود جین نخ ابریشمی قرقره به حد کافی باز شده و صاف و آماده است اما می دانم همیشه ممکن است پیچیدگی و گرهی در کار باشد. حالا برای رفع رنجش، و اوقات تلخی و گرفتاری تمام نشدنی ! به خدا قسم! آرزو میکنم که بخشی از نیروی شمشون سامسون را به دست بیاورم، و طنابهای اسارت را پاره کنم! ۲»
دوباره به قدم زدن پرداخت، اما کمی بعد باز ایستاد، و این بار درست مقابل من:
- «جین! آیا به حرف منطقی گوش میکنی؟ (در این موقع خم شد و لبهای خود را به گوشم نزدیک کرد.) چون اگر گوش نکنی به خشونت متوسل خواهم شد.» صدایش خشن بود نگاهش به نگاه مردی شباهت داشت که نزدیک است رشته غیرقابل تحملی را پاره کند و با سر در منجلاب کثیف هرزگی غوطه ور شود. متوجه شدم در یک لحظه دیگر و با یک حرکت دیوانه وار بیشترش دیگر قادر به مقاومت در برابر او نخواهم بود. زمان حال – یعنی
م. ر. ک. عهد عتیق، کتاب داوران، بابهای ۱۳ تا ۱۹-م.