برای گریز از آن تنهایی که چنان داور بیرحمی برآن حاکم بود و سکوتی که ندایی بدانگونه وحشتناک آن را پرساخته بود ناگهان از فرط هیجان درحالی که معده ام هم خالی بود در خود احساس ضعف شدیدی داشتم؛ آن روز نه یک ذره گوشت و نه یک جرعه نوشیدنی از گلویم پایین رفته بود چون صبحانه نخورده بودم. و حالا با احساس اندوه عجیبی متوجه شدم که در طول این همه ساعت که در اطاق را به روی خود بسته بودم هیچ پیامی برایم فرستاده نشده بود تا از حالم بپرسند یا از من بخواهند به طبقه پایین بروم حتی آدل کوچولو در نزده و خانم فرفاکس هم از من سراغی نگرفته بود. همچنان که چفت در را باز میکردم و از اطاق بیرون می رفتم زیرلب با خود می گفتم: «وقتی بخت از آدم برگردد دوستان، هم آدم را فراموش می کنند.» پایم به مانعی برخورد؛ سرم هنوز گیج بود، چشمم سیاهی می رفت، و اعضای بدنم سست و ضعیف بودند. افتادم اما زمین نخوردم چون یک جفت دست که به طرف من دراز شده بود مرا گرفت. به بالا نگاه کردم؛ آقای راچستر که روی یک صندلی در آستانه در اطاقم نشسته بود، مرا نگه داشته بود.
گفت: «بالاخره بیرون آمدی. بله، مدت زیادی است من اینجا نشسته منتظرت بودم و گوش می دادم. از اطاقت هیچ صدایی شنیده نمی شد، اگر تا پنج دقیقه دیگر این سکوت مرگ ادامه پیدا می کرد و از تو خبری نمی شد مثل یک دزد قفل را به زور باز می کردم و وارد اطاق می شدم. پس تو از من دوری میکنی؟ - در اطاق را به روی خودت می بندی و به تنهایی غصه می خوری!؟ من دوست داشتم به جای این کار بیرون می آمدی و مرا شدیدأ سرزنش میکردی. اوقات تلخ است؟ بله، انتظار چنین صحنه ای داشتم. خودم را برای دیدن سیل اشگ آماده کرده بودم فقط با این تفاوت که انتظار داشتم قطرات گرم اشکهایت روی سینه ام بریزند، و حالا روی زمین بی احساس یا روی دستمال خیست می ریزند. اما نه، اشتباه می کنم ؛ تو اصلا گریه نکرده ای! می بینم که گونه هایت رنگ پریده و چشمهایت خسته اند اما هیچ اثری از اشگ نیست. بنابراین، تصور میکنم در قلبت خون گریه کرده ای؟
خوب، جین، نمی خواهی یک کلمه سرزنش آمیز به من بگویی؟ هیچ
گفت: «بالاخره بیرون آمدی. بله، مدت زیادی است من اینجا نشسته منتظرت بودم و گوش می دادم. از اطاقت هیچ صدایی شنیده نمی شد، اگر تا پنج دقیقه دیگر این سکوت مرگ ادامه پیدا می کرد و از تو خبری نمی شد مثل یک دزد قفل را به زور باز می کردم و وارد اطاق می شدم. پس تو از من دوری میکنی؟ - در اطاق را به روی خودت می بندی و به تنهایی غصه می خوری!؟ من دوست داشتم به جای این کار بیرون می آمدی و مرا شدیدأ سرزنش میکردی. اوقات تلخ است؟ بله، انتظار چنین صحنه ای داشتم. خودم را برای دیدن سیل اشگ آماده کرده بودم فقط با این تفاوت که انتظار داشتم قطرات گرم اشکهایت روی سینه ام بریزند، و حالا روی زمین بی احساس یا روی دستمال خیست می ریزند. اما نه، اشتباه می کنم ؛ تو اصلا گریه نکرده ای! می بینم که گونه هایت رنگ پریده و چشمهایت خسته اند اما هیچ اثری از اشگ نیست. بنابراین، تصور میکنم در قلبت خون گریه کرده ای؟
خوب، جین، نمی خواهی یک کلمه سرزنش آمیز به من بگویی؟ هیچ