چند ساعتی از ظهر گذشته بود که سرم را از روی بالش برداشتم، به اطراف نگاه کردم و دیدم آفتاب در طرف غرب روی دیوار افتاده و نزدیکیهای غروب است. از خود پرسیدم: «حالا باید چکار کنم؟»
اما ندای درونیم فورا و با حالت بیمناکانه ای پاسخ داد: «فورا از ثورنفیلد برو. » گوش خود را بر آن ندا بشتم ؛ گفتم : « الان آماده شنیدن چنین کلماتی نیستم. به خود گفتم: «از این که همسر ادوارد راچستر نشده ام چندان غمی ندارم، و این که بعد از بیدار شدن از یک رؤیای بسیار پرشکوه متوجه پوچ بودن و غیرواقعی بودن آن شده ام وحشتی است که می توانم تحمل کنم و برآن مسلط شوم؛ اما آنچه برایم غیرقابل تحمل است این است که باید قطعة ، فورا و کاملا از او جدا شوم.) و بعد، یک ندای باطنی با قاطعیت گفت: «تو می توانی این کار را بکنی .» و پیش بینی کرد که: «چنین خواهی کرد.» در قبال این تصمیم با خودم سخت کلنجار می رفتم: می خواستم ضعیف باشم تا بتوانم از گذرگاه رنج بیشتری که در پیش رو داشتم، دوری کنم. وجدان با بیرحمی گلوی عشق را در چنگال خود گرفته می فشرد و سرزنش کنان به آن می گفت که حالا مجبورست پاهای لطیف و زیبایش را در باتلاق بگذارد و تهدید می کرد که با بازوی آهنین خود آن را در ژرفای بی انتهای درد و رنج فرو خواهد افکند.
از اعماق روح خود فریاد کشیدم: «پس، یکباره مرا قطعه قطعه کز ! بگذار دیگری به من کمک کند!»
ا - «نه، تو خودت باید خود را قطعه قطعه کنی؛ هیچکس به تو کمکی نخواهد کرد: خودت چشم راستت را در آور، دست راستت را قطع کن. چیزی که باید مجازات اصلی را ببیند قلب توست، و تو، ای کشیش، آن را سوراخ
کن.»
اما ندای درونیم فورا و با حالت بیمناکانه ای پاسخ داد: «فورا از ثورنفیلد برو. » گوش خود را بر آن ندا بشتم ؛ گفتم : « الان آماده شنیدن چنین کلماتی نیستم. به خود گفتم: «از این که همسر ادوارد راچستر نشده ام چندان غمی ندارم، و این که بعد از بیدار شدن از یک رؤیای بسیار پرشکوه متوجه پوچ بودن و غیرواقعی بودن آن شده ام وحشتی است که می توانم تحمل کنم و برآن مسلط شوم؛ اما آنچه برایم غیرقابل تحمل است این است که باید قطعة ، فورا و کاملا از او جدا شوم.) و بعد، یک ندای باطنی با قاطعیت گفت: «تو می توانی این کار را بکنی .» و پیش بینی کرد که: «چنین خواهی کرد.» در قبال این تصمیم با خودم سخت کلنجار می رفتم: می خواستم ضعیف باشم تا بتوانم از گذرگاه رنج بیشتری که در پیش رو داشتم، دوری کنم. وجدان با بیرحمی گلوی عشق را در چنگال خود گرفته می فشرد و سرزنش کنان به آن می گفت که حالا مجبورست پاهای لطیف و زیبایش را در باتلاق بگذارد و تهدید می کرد که با بازوی آهنین خود آن را در ژرفای بی انتهای درد و رنج فرو خواهد افکند.
از اعماق روح خود فریاد کشیدم: «پس، یکباره مرا قطعه قطعه کز ! بگذار دیگری به من کمک کند!»
ا - «نه، تو خودت باید خود را قطعه قطعه کنی؛ هیچکس به تو کمکی نخواهد کرد: خودت چشم راستت را در آور، دست راستت را قطع کن. چیزی که باید مجازات اصلی را ببیند قلب توست، و تو، ای کشیش، آن را سوراخ
کن.»