می رسید که نمی تواند به من محبت واقعی داشته باشد؛ احساس او نسبت به من یک عشق بلهوسانه بوده که آن هم به مانع برخورده؛ دیگر مرا نمی خواهد. حالا حتی بیم این را داشتم که عبورا با او برخورد کنم. حس میکردم دیدن من برایش نفرت انگیز خواهد بود. آه که پیش از این چه پرده ای جلوی چشمانم را گرفته بود! چه رفتار زبونانه ای داشته بودم! -
پلکهایم روی هم افتاد و چشمانم بسته شد. به نظرم آمد که ظلمت چون گردبادی مرا در میان گرفته و من در آن شناورم. و اندیشه به صورت جریان یک توده سیاه و در هم به درونم وارد شد. چنین به نظرم می رسید که من به حال خود رها شده، آسوده و بی تقلا در بستر خشک یک رودخانه بزرگ دراز کشیده ام. صدای راه افتادن سیل را در کوهستانهای دوردست می شنیدم؛ صدای غرش سیلاب به گوشم می رسید. نه اراده برخاستن داشتم و نه یارای گریز. بیحال افتاده بودم. آرزو میکردم بمیرم. تنها یک فکر هنوز در من زنده بود - یاد خدا. آن فکر باعث شد دعایی را زیرلب زمزمه کنم. کلمات دعا در فضای تاریک ذهنم سرگردان بودند. مثل این بود که می خواهم چیزی را آهسته برزبان بیاورم اما برای بیان آن توانی در خود نمی یابم: «از من دور مباش چرا که محنت نزدیک است و من یاوری ندارم.»
سیل در رسید، و چون برای رفع آن نه تضرعی کرده بودم، نه دستهایم رابه حالت دعابرهم نهاده ، نه زانوونه لبهای خود را حرکت داده بودم به من رسید؛ سیلاب با جریانی پر حجم و سنگین برسرم فرو ریخت. تمام شعور
حیاتی نابود شده ، عشق تباه گشته، امید بر باد رفته و ایمان هلاکت زده به و صورت توده سیاه انبوه و پرقدرتی بالای سرم در نوسان بود. به راستی که آن لحظه تلخ و دردناک را نمی توان شرح داد: «آب به درون روحم نفوذ کرد، در باتلاق بعمیقی غوطه ور شدم. چیزی زیر پای خود حس نمی کردم. در ژرفای آب فرو رفتم و تندبادها مرا به کام خود کشیدند. »
پلکهایم روی هم افتاد و چشمانم بسته شد. به نظرم آمد که ظلمت چون گردبادی مرا در میان گرفته و من در آن شناورم. و اندیشه به صورت جریان یک توده سیاه و در هم به درونم وارد شد. چنین به نظرم می رسید که من به حال خود رها شده، آسوده و بی تقلا در بستر خشک یک رودخانه بزرگ دراز کشیده ام. صدای راه افتادن سیل را در کوهستانهای دوردست می شنیدم؛ صدای غرش سیلاب به گوشم می رسید. نه اراده برخاستن داشتم و نه یارای گریز. بیحال افتاده بودم. آرزو میکردم بمیرم. تنها یک فکر هنوز در من زنده بود - یاد خدا. آن فکر باعث شد دعایی را زیرلب زمزمه کنم. کلمات دعا در فضای تاریک ذهنم سرگردان بودند. مثل این بود که می خواهم چیزی را آهسته برزبان بیاورم اما برای بیان آن توانی در خود نمی یابم: «از من دور مباش چرا که محنت نزدیک است و من یاوری ندارم.»
سیل در رسید، و چون برای رفع آن نه تضرعی کرده بودم، نه دستهایم رابه حالت دعابرهم نهاده ، نه زانوونه لبهای خود را حرکت داده بودم به من رسید؛ سیلاب با جریانی پر حجم و سنگین برسرم فرو ریخت. تمام شعور
حیاتی نابود شده ، عشق تباه گشته، امید بر باد رفته و ایمان هلاکت زده به و صورت توده سیاه انبوه و پرقدرتی بالای سرم در نوسان بود. به راستی که آن لحظه تلخ و دردناک را نمی توان شرح داد: «آب به درون روحم نفوذ کرد، در باتلاق بعمیقی غوطه ور شدم. چیزی زیر پای خود حس نمی کردم. در ژرفای آب فرو رفتم و تندبادها مرا به کام خود کشیدند. »