دیگران راجع به او خبری به شما برسد.)
از آقای میسن پرسید: «کار دیگری دارید که برای آن اینجا بمانید؟ »
مخاطب با حالتی مضطرب جواب داد: «نه، نه، برویم.» و بی آن که بمانند تا از آقای راچستر خداحافظی کنند به طرف دروازه رفتند. کشیش ماند تا چند کلمه ای، به عنوان نصیحت یا نکوهش، با عضو متکبر کلیسای خود حرف بزند؛ و او هم بعد از این کار، خانه را ترک گفت.
( من هم به اطاقم رفتم و همچنان که ایستاده بودم از در نیمه باز آن متوجه صدای رفتن او شدم. وقتی خانه خلوت شد در اطاق را به روی خود بستم و چفت آن را از داخل انداختم تا کسی نتواند وارد شود و شروع کردم به - نه گریستن یا نالیدن (چون هنوز آرامتر از آن بودم که چنین کنم) شروع کردم به - بیرون آوردن لباس عروسی. بعد همان لباس ساده ای را که دیروز در موقع تفکرات غم انگیز خود به تن داشتم، پوشیدم. بعد نشستم. احساس ضعف و خستگی می کردم. دستهایم را روی میز تکیه دادم و سرم را روی آنها گذاشتم. به فکر فرو رفتم؛ تا آن موقع همه اش شنیده، دیده و حرکت کرده بودم - هر جا که مرا راه نموده یا کشانده بودند رفته و دیده بودم که ماجراها یکی پس از دیگری اتفاق می افتند و رازها پیاپی فاش می شوند . اما حالا به فکر فرو رفتم:)
امروز صبح، صبح کاملا آرامی بود. همه چیز آرام بود. البته بجز صحنه کوتاه سر و صدا و حرکات آن دیوانه - رفتن به کلیسا در سکوت انجام
گرفته بود؛ نه هیجانات شدیدی، نه غوغایی ، نه مشاجره ای، نه درگیری با مخالفتی، نه اشگی و نه هق هق گریه ای، هیچکدام از اینها نبود؛ فقط چند
کلمه ای در مورد مانع قانونی ازدواجی که قرار بود صورت بگیرد به آرامی بیان شده بود، آقای راچستر با لحن خشکی چند سؤال پرسیده بود، جواب آن سؤالها، توضیحات، مدرک ارائه شده، اعتراف آشکار کارفرمای من به حقیقت امر؛ بعد رؤیت مدرک زنده، رفتن مهمانان ناخوانده و سرانجام، ختم قضیه.
مثل همیشه در اطاق خودم بودم. درست خودم بودم بدون هیچ تغییر آشکاری. هیچ چیز به من ضربه نزده با آسیب نرسانده و یا مرا فلج و ناتوان نکرده بود. با این همه، جین ایر دیروز کجا بود؟ زندگیش چه شد؟ برنامه های
از آقای میسن پرسید: «کار دیگری دارید که برای آن اینجا بمانید؟ »
مخاطب با حالتی مضطرب جواب داد: «نه، نه، برویم.» و بی آن که بمانند تا از آقای راچستر خداحافظی کنند به طرف دروازه رفتند. کشیش ماند تا چند کلمه ای، به عنوان نصیحت یا نکوهش، با عضو متکبر کلیسای خود حرف بزند؛ و او هم بعد از این کار، خانه را ترک گفت.
( من هم به اطاقم رفتم و همچنان که ایستاده بودم از در نیمه باز آن متوجه صدای رفتن او شدم. وقتی خانه خلوت شد در اطاق را به روی خود بستم و چفت آن را از داخل انداختم تا کسی نتواند وارد شود و شروع کردم به - نه گریستن یا نالیدن (چون هنوز آرامتر از آن بودم که چنین کنم) شروع کردم به - بیرون آوردن لباس عروسی. بعد همان لباس ساده ای را که دیروز در موقع تفکرات غم انگیز خود به تن داشتم، پوشیدم. بعد نشستم. احساس ضعف و خستگی می کردم. دستهایم را روی میز تکیه دادم و سرم را روی آنها گذاشتم. به فکر فرو رفتم؛ تا آن موقع همه اش شنیده، دیده و حرکت کرده بودم - هر جا که مرا راه نموده یا کشانده بودند رفته و دیده بودم که ماجراها یکی پس از دیگری اتفاق می افتند و رازها پیاپی فاش می شوند . اما حالا به فکر فرو رفتم:)
امروز صبح، صبح کاملا آرامی بود. همه چیز آرام بود. البته بجز صحنه کوتاه سر و صدا و حرکات آن دیوانه - رفتن به کلیسا در سکوت انجام
گرفته بود؛ نه هیجانات شدیدی، نه غوغایی ، نه مشاجره ای، نه درگیری با مخالفتی، نه اشگی و نه هق هق گریه ای، هیچکدام از اینها نبود؛ فقط چند
کلمه ای در مورد مانع قانونی ازدواجی که قرار بود صورت بگیرد به آرامی بیان شده بود، آقای راچستر با لحن خشکی چند سؤال پرسیده بود، جواب آن سؤالها، توضیحات، مدرک ارائه شده، اعتراف آشکار کارفرمای من به حقیقت امر؛ بعد رؤیت مدرک زنده، رفتن مهمانان ناخوانده و سرانجام، ختم قضیه.
مثل همیشه در اطاق خودم بودم. درست خودم بودم بدون هیچ تغییر آشکاری. هیچ چیز به من ضربه نزده با آسیب نرسانده و یا مرا فلج و ناتوان نکرده بود. با این همه، جین ایر دیروز کجا بود؟ زندگیش چه شد؟ برنامه های