کارد ندارد، گمان میکنم؟ من هم کاملا مراقبم.»
- «آدم هیچوقت نمی تواند بفهمد که آیا چیزی با خودش دارد یا نه؛ خیلی حیله گرست. آدم معمولی نمی تواند به میزان زیرکی او پی ببرد.»
میسن آهسته گفت: «بهترست او را به حال خودش بگذاریم و برویم.»)
شوهر خواهرش به او توصیه کرد: «برو به جهنم!» |
( گریس فریاد کشید: «مواظب باشید!» و آن سه نفر به طور همزمان خود را عقب کشیدند. آقای راچستر مرا به سرعت به پشت سر خود پرت کرد. آن دیوانه برجست، شریرانه گلوی او را محکم گرفت و دندانهای خود را روی
گونه های او گذاشت. با هم گلاویز شدند. زن تنومندی بود. طول قامتش تقریبا به اندازه شوهرش می رسید، و علاوه بر این، چاق و پرزور هم بود. در این زورآزمایی نیروی مردانه ای از خود نشان می داد. چون آقای راچستر هم خیلی زورمند بود و به آسانی از پا در نمی آمد آن زن با هر دو دست گلویش را می فشرد تا خفه اش کند. آقای راچستر می توانست با یک ضربه کاری او را از پا در بیاورد اما او را نمی زد؛ فقط با او کشتی می گرفت. سرانجام هر دو دستش را محکم گرفت. گریس پول به او ریسمانی داد، و او دستهای آن زن را از پشت بست، و با ریسمان دیگری که در دسترس بود او را به یک صندلی بست. آن زن در طول مدت این عملیات با وحشیانه ترین وضعی زوزه میکشید، و با حالت بسیار تشنج آمیزی خود را به این طرف و آن طرف می کشاند. آقای راچستر به طرف تماشاگران برگشت و با لبخندی خشک و در عین حال ملال انگیز خطاب به آنها گفت: «همسر من این است. از زندگی زناشویی تنها با این نوع هماغوشی آشنایم. اوقات فراغت خود را فقط با این نوع سرگرمیها می گذرانم!» بعد، در حالی که دست خود را روی شانه من گذاشته بود گفت: «و این هم آن چیزی بود که می خواستم مال من باشد. بله، این دختر جوان را می خواستم که حالا اینطور غمگین و آرام بردهانه دوزخ ایستاده و ناظر جست و خیزیک روح پلیدست. می خواستم که او بعد از این غذای طاس کباب متعفن برایم مثل یک خوراک مطبوع باشد. وود و بریگز تفاوت را مشاهده کنید! این چشمهای روشن را با آن دو گلوله آتشین که در آنجاست
- «آدم هیچوقت نمی تواند بفهمد که آیا چیزی با خودش دارد یا نه؛ خیلی حیله گرست. آدم معمولی نمی تواند به میزان زیرکی او پی ببرد.»
میسن آهسته گفت: «بهترست او را به حال خودش بگذاریم و برویم.»)
شوهر خواهرش به او توصیه کرد: «برو به جهنم!» |
( گریس فریاد کشید: «مواظب باشید!» و آن سه نفر به طور همزمان خود را عقب کشیدند. آقای راچستر مرا به سرعت به پشت سر خود پرت کرد. آن دیوانه برجست، شریرانه گلوی او را محکم گرفت و دندانهای خود را روی
گونه های او گذاشت. با هم گلاویز شدند. زن تنومندی بود. طول قامتش تقریبا به اندازه شوهرش می رسید، و علاوه بر این، چاق و پرزور هم بود. در این زورآزمایی نیروی مردانه ای از خود نشان می داد. چون آقای راچستر هم خیلی زورمند بود و به آسانی از پا در نمی آمد آن زن با هر دو دست گلویش را می فشرد تا خفه اش کند. آقای راچستر می توانست با یک ضربه کاری او را از پا در بیاورد اما او را نمی زد؛ فقط با او کشتی می گرفت. سرانجام هر دو دستش را محکم گرفت. گریس پول به او ریسمانی داد، و او دستهای آن زن را از پشت بست، و با ریسمان دیگری که در دسترس بود او را به یک صندلی بست. آن زن در طول مدت این عملیات با وحشیانه ترین وضعی زوزه میکشید، و با حالت بسیار تشنج آمیزی خود را به این طرف و آن طرف می کشاند. آقای راچستر به طرف تماشاگران برگشت و با لبخندی خشک و در عین حال ملال انگیز خطاب به آنها گفت: «همسر من این است. از زندگی زناشویی تنها با این نوع هماغوشی آشنایم. اوقات فراغت خود را فقط با این نوع سرگرمیها می گذرانم!» بعد، در حالی که دست خود را روی شانه من گذاشته بود گفت: «و این هم آن چیزی بود که می خواستم مال من باشد. بله، این دختر جوان را می خواستم که حالا اینطور غمگین و آرام بردهانه دوزخ ایستاده و ناظر جست و خیزیک روح پلیدست. می خواستم که او بعد از این غذای طاس کباب متعفن برایم مثل یک خوراک مطبوع باشد. وود و بریگز تفاوت را مشاهده کنید! این چشمهای روشن را با آن دو گلوله آتشین که در آنجاست