نام کتاب: جین ایر
راهنمایمان گفت: «تو با این محل آشنا هستی ، میسن. در اینجا بود که خواهرت تو را گاز گرفت و به رویت کارد کشید.»
آقای راچستر پرده ای را که روی دیوار بود بالا زد؛ یک در مخفی نمایان شد. این در را هم باز کرد. وارد اطاقی شدیم که پنجره نداشت. یک بخاری در پشت حفاظ بلند و محکمی می سوخت و چراغی با زنجیر از سقف آویزان بود. گریس پول روی آتش خم شده و ظاهرا در یک ماهیتابه چیزی می پخت. در سایه تیره منتهی الیه اطاق هیکلی به سرعت عقب و جلو می رفت. این که آن چه بود، آیا حیوان بود با انسان با اولین نظر نمی شد تشخیص داد. ظاهرا روی چهار دست و پا حرکت می کرد، مثل یک حیوان وحشی عجیب می غرید و خرخر می کرد. به او لباس پوشانده بودند، و موی انبوهی به رنگ خاکستری تیره، مثل یال اسب، سر و صورتش را پوشانده بود.
: آقای راچستر گفت: «صبح بخیر، خانم پول! حالتان چطورست؟ امروز اوضاع از چه قرارست؟» )
اگریس در حالی که غذای جوشان را با دقت از روی آتش برداشته روی طاقچه کنار بخاری میگذاشت جواب داد: «متشکرم، آقا، با هم می سازیم. گاهی گاز می گیرد اما زیاد خشمگین نیست.)
ا یک فریاد وحشیانه صحت این گزارش را که به نفع آن موجود داده می شد تکذیب کرد. آن کفتار ملبس به لباس انسانها روی پاهای خود برخاست.
گریس با نگرانی گفت: «آه، شما را دید، آقا! بهترست اینجا نمانید.)
- فقط چند لحظه، گریس؛ شما باید چند دقیقه به من اجازه بدهید.)
- پس مواظب باشید، آقا ! شما را به خدا مواظب باشید!
دیوانه نعره کشید. حلقه های موی ژولیده خود را از روی صورتش کنار زد، و وحشیانه به مهمانان خود خیره شد. آن صورت ارغوانی، آن خطوط چهره پف کرده را به خوبی باز شناختم. خانم پول جلو آمد.
آقای راچستر او را کنار زده گفت: «از سر راه من کنار برو. حالا

صفحه 414 از 649