با چه صحنه های باشکوهی رو به رو می شدم ! آه! کاش می دانستید چه ماجراهای جالبی داشتم! اما توضیح بیشتر لزومی ندارد، باید خودتان ببینید. بریگز، و ود و میسن شما را به خانه ام دعوت میکنم تا بیایید و مریض خانم پول، یعنی همسرم، را ببینید. آن وقت متوجه خواهید شد که من چه موجودی را می خواستم گول بزنم و سر او زن بگیرم بعد خودتان قضاوت کنید که آیا من حق نداشتم پیمان ازدواجم با او را بشکنم و محبت کسی را جلب کنم که دست کم یک انسان است. در حالی که مرا نگاه می کرد ادامه داد: «این دختر هم راجع به این راز نفرت انگیز چیزی بیشتر از تو، که و ود باشی، نمی دانست. تصور می کرد که این کار کلا درست و قانونی است، و هرگز به خواب هم نمی دید که قرارست در دام یک ازدواج تقلبی بیفتد و همسر شخص بخت برگشته گول خورده ای بشود که قبلا پابند زوجه بد دیوانه و حیوان صفتی شده! همه دنبال من بیایید!) . در حالی که همچنان دست مرا محکم گرفته بود با آن مبه شخصی
که پشت سرش حرکت می کردند از کلیسا بیرون آمد. کالسکه جلوی در خانه آماده بود. . : آقای راچستر بالحن خشک و سردی گفت: «به کالسکه خانه برگردانش، جان، امروز به آن احتیاجی نخواهد بود.»
و به محض ورودمان به داخل ساختمان، خانم فرفاکس، آدل، سوفی و لی جلو آمدند تا سلام و شادباش بگویند.
اور ارباب فریاد کشید: «همه بروید سرکارهاتان! تبریکتان مال خودتان! کسی به آن احتیاجی ندارد - به درد من نمی خورد! - پانزده سال از وقت آن گذشته .
در حالی که دست مرا همچنان محکم گرفته بود و به آن آقایان اشاره میکرد که به دنبال او بیایند به راه خود ادامه داد و از پله ها بالا رفت. آنها هم دنبالش بودند. از اولین پلکان بالا رفتیم، از راهرو گذشتیم و بالاخره وارد طبقه سوم شدیم. آن در کوتاه سیاه با کلید ارباب باز شد و ما به داخل اطاق رفتیم. در این اطاق که دارای پرده های منقوش بود یک تختخواب بزرگ و یک خلوت خانه با سردر مصور دیده می شد.
که پشت سرش حرکت می کردند از کلیسا بیرون آمد. کالسکه جلوی در خانه آماده بود. . : آقای راچستر بالحن خشک و سردی گفت: «به کالسکه خانه برگردانش، جان، امروز به آن احتیاجی نخواهد بود.»
و به محض ورودمان به داخل ساختمان، خانم فرفاکس، آدل، سوفی و لی جلو آمدند تا سلام و شادباش بگویند.
اور ارباب فریاد کشید: «همه بروید سرکارهاتان! تبریکتان مال خودتان! کسی به آن احتیاجی ندارد - به درد من نمی خورد! - پانزده سال از وقت آن گذشته .
در حالی که دست مرا همچنان محکم گرفته بود و به آن آقایان اشاره میکرد که به دنبال او بیایند به راه خود ادامه داد و از پله ها بالا رفت. آنها هم دنبالش بودند. از اولین پلکان بالا رفتیم، از راهرو گذشتیم و بالاخره وارد طبقه سوم شدیم. آن در کوتاه سیاه با کلید ارباب باز شد و ما به داخل اطاق رفتیم. در این اطاق که دارای پرده های منقوش بود یک تختخواب بزرگ و یک خلوت خانه با سردر مصور دیده می شد.