نام کتاب: جین ایر
شدیدی به او دست داد. چون نزدیک او بودم این تشنج را که حاکی از خشم یا نا امیدی بود کاملا حس کردم. غریبه دوم، که تا این موقع در سایه مانده بود، نزدیکتر آمد. آقای میسن بود. آقای راچستر برگشت و به او نگاه کرد. چشمهایش، همانطور که چند بار گفته ام، سیاه بودند اما در این موقع در زمینه تیره اش رنگ قهوه ای روشن یا بهتر بگویم زیتونی و پیشانی رنگ پریده اش روشنایی کم رنگی به خود گرفتند مثل این بود که شعله ای در کانون وجودش رو به افزایش است. حرکتی کرد؛ دست نیرومند خود را بالا برد. با این دست می توانست میسن را روی کف نمازخانه بیندازد و با ضربات بیرحمانه اش نفس او را بگیرد اما میسن خود را عقب کشید و با صدای ضعیفی فریاد زد: « آه، خدا!» این اظهار زبونی او آتش خشم آقای راچستر را خاموش ساخت. غضب او طوری فرونشست که گفتی بلای شدیدی آن را از بین برده بود، فقط پرسید: «تو چه داری بگویی؟» |
جواب نامفهومی از میان لبهای پریده رنگ میسن خارج شد. آقای راچستر همچنان با خشم ادامه داد: «اگر نتوانی به وضوح جواب بدهی آدم خیلی پستی هستی. باز هم می پرسم: تو چه داری بگویی؟»
کشیش حرف او را قطع کرده گفت: «آقا، آقا، فراموش نکنید که شما در یک مکان مقدس هستید.» بعد خطاب به میسن با ملایمت از او پرسید: «آیا اطلاع دارید که همسر این شخص هنوز زنده است یا نه، آقا؟ »
مشاور حقوقی هم او را تشجیع کرد: «جرأت داشته باشید؛ بلند حرف بزنید. ، میسن با لحنی واضحتر و شمرده تر گفت: «او الان در خانه ثورنفیلد زندگی میکند. ماه آوریل گذشته، او را دیدم. من برادرش هستم.»
کشیش با تعجب اظهار داشت: «در خانه ثورنفیلد! این غیرممکن است! من مدتهاست در همسایگی این خانه زندگی می کنم، آقا، اما هیچوقت نشنیده ام شخصی به اسم خانم راچستر در آن سکونت داشته باشد.»)
دیدم لبخند تلخی برلبهای آقای راچستر ظاهر شد، و او زیرلب گفت: « به خدا قسم، همینطورست! دقت کردم که هیچکس از وجود او در آنجا با تحت آن نام اطلاع پیدا نکند.» به فکر فرو رفت - ده دقیقه ای با خود به مشورت پرداخت. تصمیم خود را گرفت و آن را اعلام کرد: «کافی است!»

صفحه 411 از 649