خدمتکارانی که اخیرا به کار گمارده و یک پادو بود وارد شد.
- «آیا جان مشغول آماده کردن کالسکه است؟» - «بله، آقا.» - - «آیا وسایل سفر را آماده کرده اند؟ » - «دارند آماده میکنند، آقا.» |
- «برو به کلیسا ببین که آیا آقای ورد و دستیارش آنجا هستند یا نه ؛ برگرد و نتیجه را به من بگو. »
کلیسا، همانطور که خواننده می داند، آن طرف دروازه ثورنفیلد بود. پادو زود برگشت.
- «آقای وود در رختکن کلیساست و دارد ردایش را می پوشد، آقا .» - «و کالسکه ؟» - «دارند اسبها را براق می کنند. »
- کالسکه را به کلیسا نمی بریم اما باید در لحظه ای که به اینجا برمیگردیم آماده باشد. تمام صندوقها و جامه دانها را مرتب و طناب پیچی کنید. کالسکه ران هم باید روی صندلیش نشسته باشد.»
- «بسیار خوب، آقا.» - «جین، آماده ای!»
- برخاستم. نه ساقدوش داماد بود نه ساقدوش عروس و نه کسی از خویشان برای اداره تشریفات عروسی حضور داشت. هیچکس نبود جز من و آقای راچستر. خیلی میل داشتم با او حرف بزنم اما پنج آهنینی دستم را گرفته بود. آقای راچستر با گامهای بلند حرکت می کرد و من به سیتی می توانستم پا به پای او حرکت کنم. با یک نگاه به چهره آقای راچستر حس کردم که دیگر حتی یک ثانیه تأخیر را به هر دلیلی هم که باشد نمی تواند تحمل کند. از خودم پرسیدم: «چه داماد دیگری تاکنون اینطور بوده که برای تأمین منظور خود اینقدر ساعی و اینقدر سخت مصمم باشد، یا چه دامادی می توان سراغ گرفت که چنین پیشانی پرصلابت و چنین چشمان خشمگین و فروزانی داشته باشد؟ »
نمی دانستم روز خوب یا بدی است؛ وقتی از جاده کالسکه رو پایین
- «آیا جان مشغول آماده کردن کالسکه است؟» - «بله، آقا.» - - «آیا وسایل سفر را آماده کرده اند؟ » - «دارند آماده میکنند، آقا.» |
- «برو به کلیسا ببین که آیا آقای ورد و دستیارش آنجا هستند یا نه ؛ برگرد و نتیجه را به من بگو. »
کلیسا، همانطور که خواننده می داند، آن طرف دروازه ثورنفیلد بود. پادو زود برگشت.
- «آقای وود در رختکن کلیساست و دارد ردایش را می پوشد، آقا .» - «و کالسکه ؟» - «دارند اسبها را براق می کنند. »
- کالسکه را به کلیسا نمی بریم اما باید در لحظه ای که به اینجا برمیگردیم آماده باشد. تمام صندوقها و جامه دانها را مرتب و طناب پیچی کنید. کالسکه ران هم باید روی صندلیش نشسته باشد.»
- «بسیار خوب، آقا.» - «جین، آماده ای!»
- برخاستم. نه ساقدوش داماد بود نه ساقدوش عروس و نه کسی از خویشان برای اداره تشریفات عروسی حضور داشت. هیچکس نبود جز من و آقای راچستر. خیلی میل داشتم با او حرف بزنم اما پنج آهنینی دستم را گرفته بود. آقای راچستر با گامهای بلند حرکت می کرد و من به سیتی می توانستم پا به پای او حرکت کنم. با یک نگاه به چهره آقای راچستر حس کردم که دیگر حتی یک ثانیه تأخیر را به هر دلیلی هم که باشد نمی تواند تحمل کند. از خودم پرسیدم: «چه داماد دیگری تاکنون اینطور بوده که برای تأمین منظور خود اینقدر ساعی و اینقدر سخت مصمم باشد، یا چه دامادی می توان سراغ گرفت که چنین پیشانی پرصلابت و چنین چشمان خشمگین و فروزانی داشته باشد؟ »
نمی دانستم روز خوب یا بدی است؛ وقتی از جاده کالسکه رو پایین