نام کتاب: جین ایر
گرفت، مدت زیادی به آن خیره شد، بعد آن را روی سرش انداخت و مقابل آینه ایستاد. در آن لحظه توانستم حالت و طرح صورتش را در آن آینه مستطیل شکل سیاه ببینم.) ا - «چهره اش را وصف کن.»
«اوه، آقا، به نظر من ترسناک و روح مانند بود. هیچوقت صورتی به آن شکل ندیده بودم! چهره بیرنگی بود، چهره سبعانه ای بود. ای کاش می توانستم گردش آن چشمهای سرخ و برآمدگی سیاه شده مخوف خطوط صورتش را فراموش کنم ! »
- «ارواح معمولا پریده رنگ هستند، جین .»
- اما این ارغوانی بود، آقا. لبها آماس کرده و تیره، و پیشانی پر چین و چروک بود. ابروهای مشکی پهن قسمت بالای چشمهای خون گرفته اش را پوشانده بودند. به شما بگویم مرا به یاد چه چیزی انداختند؟ »
- «بگو. » - به یاد روح پلید آلمانی، وام پیر .» - «آه! چکار کرد؟ »
- «آقا، تور سر مرا از روی سر زشتش برداشت، آن را دو پاره کرد، هر دو تکه را روی کف اطاق انداخت و چند بار آنها را پایمال کرد.»
- «بعد چه کرد؟ »
- پرده پنجره را کنار زد و به بیرون نگاه کرد. شاید متوجه شد که سپیده دم نزدیک است چون شمع را برداشت و راه افتاد تا به طرف در برود. آن شخص درست کنار تختخواب من ایستاد. چشمهای آتشین او به من افتاد، شمع را درست نزدیکه صورتم پرت کرد که در زیر چشمهایم خاموش شد. فقط توانستم صورت ترسناک و تیره اش را ببینم و دیگر هیچ چیز نفهمیدم چون برای دومین بار فقط دومین بار در عمرم از ترس بیهوش شدم.»
- «وقتی به هوش آمدی چه کسی پیش تو بود؟»
- «هیچکس، آقا، جز این که روشنی روز همه جا را گرفته بود. از رختخواب برخاستم، سر و صورتم را با آب شستم و مقدار زیادی آب نوشیدم. حس کردم که ضعف دارم اما مریض نیستم. تصمیم گرفتم بجز با شما با

صفحه 401 از 649