نام کتاب: جین ایر
دامانم ساکت کردم و خواباندم. شما داشتید در پیچ جاده از نظرم ناپدید می شدید. به جلو خم شدم تا برای آخرین بار نگاهتان کنم. دیوار ترک برداشت، من تکان خوردم و بچه از روی زانویم غلتید. من تعادلم را از دست • دادم، افتادم و بیدار شدم.»
- «و حالا، جین، همه چیز تمام شده .)|
- اینها همه مقدمه بود، آقا، اصل داستان را هنوز نگفته ام. وقتی بیدار شدم روشنایی چشمهایم را خیره می کرد. با خودم گفتم: «اوه، روز شده!) اما اشتباه میکردم ؛ آن تور فقط از یک شمع بود. تصور کردم سوفی وارد اطاق شده . چراغی روی میز آرایش بود، و در اشکانی که من قبل از خوابیدن لباس عروسی و تور سرم را در آن آویخته بودم کاملا باز بود. صدای خش خشی از داخل اشکاف شنیدم. پرسیدم: (سوفی، آنجا داری چکار میکنی؟) هیچکس جواب نداد. اما هیکلی از اشکاف بیرون آمد، چراغ را برداشت، آن را بالا گرفت و به وارسی لباسهایی که در جالباسی آویخته بودند پرداخت. دوباره فریاد کشیدم: (سفی! سوفی!) باز هم کسی جواب نداد. روی تختخواب ایستاده بودم. به جلو خم شدم. اول تعجب و بعد حیرت کردم. آن وقت از وحشت موهای تنم سیخ شد. آقای راچستر، کسی که دیدم سوفی نبود، لی نبود، خانم فرفاکس نبود، حتی آن زن عجیب، یعنی گریس پول، هم نبود؛ نه، مطمئن بودم او نیست، و هنوز هم مطمئن هستم.»»
کارفرمایم حرفم را برید: «باید یکی از آنها بوده باشد.»
- «قطعا به شما اطمینان می دهم که، برعکس، هیچکدام از آنها نبود. هیکلی را که در مقابلم ایستاده بود هیچوقت قبلا در محدود خانه ثورنفیلد ندیده بودم. اندازه قامت و حالت چهره کاملا برایم تازه بود.»
- «شرح بده. چه شکلی داشت، جین.» ا - «زنی به نظر می رسید بلند قامت و تنومند که موهای مشکی بلند و انبوهش به پشت سرش آویخته بود، آقا. نمی دانم چه لباسی پوشیده بود؛ سفید و راه راه بود؛ این را که آیا لباس بود یا شمد یا کفن نتوانستم تشخیص بدهم.»
- صورتش را دیدی؟» - اول نه، اما کمی بعد، تورمرم را از جالباسی برداشت، آن را بالا

صفحه 400 از 649