نام کتاب: جین ایر
خواب، داشتم از یک جاده ناشناخته پر پیچ و خم میگذشتم. اطرافم سراسر تاریک بود، زیر باران گیر کرده بودم و بچه ای، بچه خیلی کوچکی در آغوش داشتم. آنقدر خردسال و ضعیف بود که نمی توانست راه برود. میان بازوان سردم می لرزید و با صدای ترحم انگیزی در گوشم شیون میکرد. تصورم این بود که شما، آقا، در آن جاده مسافت زیادی از من فاصله دارید، و من حداکثر سعیم را به عمل می آوردم تا به شما برسم، خیلی سخت تلاش می کردم تا اسم شما را بر زبان بیاورم و از شما خواهش کنم که بایستید - اما جلوی حرکتهایم مد می شد، فریادم از دهانم بیرون نمی آمد و نمی توانستم هیچ کلمه ای تلفظ کنم. در همین حال حس میکردم شما هر لحظه دورتر و دورتر می شوید:*:•. ا - «آیا حالا هم که نزدیکت هستم این خوابها تو را به وحشت می اندازند، جین؟ کوچولوی عصبی ! غم و پریشانی موهوم را فراموش کن، و فقط به فکر سعادت واقعی باش! تو می گویی مرا دوست داری، جنت؛ بله، این را فراموش نخواهم کرد، و تو هم نمی توانی آن را انکار کنی. آن فریادهای بدون کلام را که از میان لبهایت بیرون می آمد به وضوح و به آرامی می شنیدم : مفهوم آنها شاید خیلی سنگین اما مثل موسیقی دلپذیر بود: (فکر میکنم داشتن امید به زندگی با توچیز باشکوهی است؛ ادوارد، چون تو را دوست دارم .) آیا مرا دوست داری، جین؟ حرفت را تکرار کن.»
- دوست دارم، آقا، دوست دارم، با تمام وجودم.»
بعد از چند دقیقه سکوت گفت: «بله، عجیب است، اما این کلام تو خیلی در قلبم اثر کرد. چرا؟ گمان میکنم به این علت که تو آن را با نیروی اشتیاق مذهبی زیاد بر زبان آوردی، و به این علت که حالا نگاو سربالای تو به من، درست اوج وفاداری، ایمان و فداکاری تو را می رساند، چنان بزرگ است که گویی الان یک روح نزدیک من ایستاده. به من نگاه کن، جین بداخلاق، چون به خوبی می دانی چطور نگاه کنی؛ مرا از یکی از آن لبخندهای دیوانه کننده، شرمگین و جان بخش خودت بی نصیب نگذار. در عین حال، به من بگو از من نفرت داری سے مرا ریشخند کن، برنجان. هر کاری می خواهی بکن اما مرا برانگیز؛ من ترجیح می دهم برانگیخته بشوم تا غصه دار باشم.»

صفحه 398 از 649