جین! گونه هایت چقدر گلگون شده! و چشمهایت چه درخشش عجیبی دارد؟ حالت خوب است؟»
- «فکر میکنم بله.» | - «فکر می کنی؟ موضوع چیست؟ بگو ببینم چه احساسی داری؟»
- «نمی توانم، آقا. با هیچ کلامی نمی توانم به شما بگویم چه احساسی دارم. ای کاش این لحظه هیچوقت تمام نمی شد. کسی چه می داند یک ساعت دیگر سرنوشت ما چه خواهد شد.»
- «اینها افکار مالیخولیایی است، جین. تویا پیش از اندازه به هیجان آمده ای و یا خیلی خسته شده ای.»
- «آیا شما حس می کنید آرام و خوشبخت هستید، آقا؟» - «آرام، نه، اما با تمام وجودم حس میکنم خوشبخت هستم. »
سرم را بالا آوردم و به چهره اش نگاه کردم تا ببینم آیا نشانه ای از خوشبختی در آن به چشم می خورد یا نه؛ برافروخته و سرخ بود.
او گفت: «به من اعتماد کن، جین. هرچیزی که فکر تو را پریشان کرده به من بگو تا راحت بشوی. از چه می ترسی؟ آیا از این می ترسی که من نتوانم شوهر خوبی برای تو باشم؟»
- «به تنها چیزی که فکر نمیکنم و نگران آن نیستم همین است.» .
- «از دنیایی وحشت داری که در شرف ورود به آن هستی ، برای زندگی جدیدی که می خواهی به آن وارد شوی بیمناکی ؟ »
- «نه.»
- «مرا گیج کرده ای، جین. نگاه و لحن بی پروایی تأسف آور تو برایم معماست و رنجم می دهد. توضیح می خواهم .»
اس «پس، گوش کنید، آقا. مگر دیشب از خانه بیرون نبودید؟ »
- «بله، بودم. این را می دانم. و تو چند لحظه قبل اشاره کردی که در غیاب من چیزی اتفاق افتاده؛ احتمالا چیز مهمی نبوده اما هر چه بوده تو را نگران کرده. خوب، گوشم با توست، بگو. شاید خانم فرفاکس چیزی گفته؟ از حرفهای خدمتکاران چیزی شنیده ای؟ یا مناعت طبعت جریحه دار شده؟
- «نه، آقا.» ساعت دوازده شد. صبر کردم تا صدای دلپذیر ساعت
- «فکر میکنم بله.» | - «فکر می کنی؟ موضوع چیست؟ بگو ببینم چه احساسی داری؟»
- «نمی توانم، آقا. با هیچ کلامی نمی توانم به شما بگویم چه احساسی دارم. ای کاش این لحظه هیچوقت تمام نمی شد. کسی چه می داند یک ساعت دیگر سرنوشت ما چه خواهد شد.»
- «اینها افکار مالیخولیایی است، جین. تویا پیش از اندازه به هیجان آمده ای و یا خیلی خسته شده ای.»
- «آیا شما حس می کنید آرام و خوشبخت هستید، آقا؟» - «آرام، نه، اما با تمام وجودم حس میکنم خوشبخت هستم. »
سرم را بالا آوردم و به چهره اش نگاه کردم تا ببینم آیا نشانه ای از خوشبختی در آن به چشم می خورد یا نه؛ برافروخته و سرخ بود.
او گفت: «به من اعتماد کن، جین. هرچیزی که فکر تو را پریشان کرده به من بگو تا راحت بشوی. از چه می ترسی؟ آیا از این می ترسی که من نتوانم شوهر خوبی برای تو باشم؟»
- «به تنها چیزی که فکر نمیکنم و نگران آن نیستم همین است.» .
- «از دنیایی وحشت داری که در شرف ورود به آن هستی ، برای زندگی جدیدی که می خواهی به آن وارد شوی بیمناکی ؟ »
- «نه.»
- «مرا گیج کرده ای، جین. نگاه و لحن بی پروایی تأسف آور تو برایم معماست و رنجم می دهد. توضیح می خواهم .»
اس «پس، گوش کنید، آقا. مگر دیشب از خانه بیرون نبودید؟ »
- «بله، بودم. این را می دانم. و تو چند لحظه قبل اشاره کردی که در غیاب من چیزی اتفاق افتاده؛ احتمالا چیز مهمی نبوده اما هر چه بوده تو را نگران کرده. خوب، گوشم با توست، بگو. شاید خانم فرفاکس چیزی گفته؟ از حرفهای خدمتکاران چیزی شنیده ای؟ یا مناعت طبعت جریحه دار شده؟
- «نه، آقا.» ساعت دوازده شد. صبر کردم تا صدای دلپذیر ساعت