نام کتاب: جین ایر
نزدیکش نشستم اما به او گفتم که نمی توانم چیزی بخورم. - «آیا به این علت است که در فکر مسافرت آینده ات هستی، جین؟
- « امشب چندان به فکر برنامه های آینده ام نیستم، آقا، و دقیقة نمی دانم چه افکاری در سرم هست. همه چیز زندگی به نظر غیرواقعی می آید.»
- (بجز من. کاملا جسم هستم؛ به من دست بزن.» - «شما، آقا، غیرواقعی تر از همه اید؛ صرفا یک رؤیا هستید. »
در حالی که می خندید دستش را دراز کرد و آن را نزدیک چشمهای من روی صورتم گذاشت و پرسید: «آیا این رؤیاست؟» دست گوشتالو، عضلانی و نیرومندی داشت. دستش هم دراز و هم نیرومند بود.
- «بله، هر چند به آن دست می زنم با این حال یک رویاست.» بعد همچنان که آن را از روی صورتم کنار می زدم گفتم: «آیا شامتان را تمام کرده اید، آقا؟»
- (( بله، جین.)
زنگ را به صدا در آوردم و دستور دادم سینی را بیرون ببرند. بعد از آن که دوباره تنها شدیم آتش بخاری را به هم زدم و صندلی کوتاهی کنار زانوی اربابم گذاشتم.
گفتم: «نزدیک نیمه شب است.)
- «بله، اما یادت باشد، جین، تو قول دادی شب پیش از عروسی تا صبح با من بیدار بمانی .»
- «قول دادم، و بر سر قولم هستم؛ دست کم، تا یکی دو ساعت دیگر نمی خواهم به رختخواب بروم.»
- « آیا همه وسایل سفرت را کاملا مرتب کرده ای؟» ا - «همه را، آقا» و در جواب گفت: «من هم مثل تو همه چیز را مرتب کرده ام، و فردا ظرف نیم ساعت بعد از مراجعتمان از کلیسا از ثورنفیلد عازم سفر می شویم.)
- «بسیار خوب، آقا.) - «با چه لبخند غیرمعمولی عبارت (بسیار خوب را به زبان آوردی،

صفحه 394 از 649