نام کتاب: جین ایر
آمده؟ »
- «نه، اما تصور کردم دیگر هیچوقت نمی آیید. نتوانستم تحمل کنم که در خانه منتظرتان بمانم مخصوصا با این باد و باران.)
- باد و باران، راستی!. بله، مثل یک حوری دریایی شده ای: دارد آپ آرت میچکد. پالتویم را بگیر خودت را با آن بپوشان، اما مثل این که تب داری، جین، گونه ها و دستت دارد می سوزد. باز هم می پرسم: «آیا اتفاقی افتاده؟ »
- «الان، نه. نه هراسان هستم و نه غمگین .» - «پس هر دوی اینها بوده ای؟» |
- تا اندازه ای. اما همه چیز را بعدا برایتان خواهم گفت، آقا. می توانم پیش بینی کنم که وقتی ماجرا را شنیدید به ناراحتی من خواهید خندید.)) |
- بعد از این که فردا بگذرد از ته دل به تو خواهم خندید؛ تا آن موقع جرأت این کار را ندارم چون معلوم نیست نتیجه مطلوبی از آن عایدم بشود . راستی، آیا این تو خودت هستی که در طول یک ماه گذشته مثل مارماهی، الغزان و مثل گل سرخ پراز خار بودی که به هر جایت دست می زدم خار به دستم فرو می رفت؟ اما حالا مثل این که بره گمشده ای میان بازوانم گرفته ام ؛ تو از گله فرار کردی تا شبان خودت را ببینی ، مگر نه، جین؟
- «دلم شما را می خواست، اما لاف نزنید. ثورنفیلدست؛ بگذارید پیاده بشوم.) و مرا روی سنگفرش پایین گذاشت. بعد از آن که جان دهنه اسبش را گرفت، و او به دنبالم به تالار آمد به من گفت که عجله کنم و لباس خشکی بپوشم و بعد نزد او به کتابخانه برگردم. در حالی که از پلکان بالا می رفتم مرا نگهداشت و از من قول گرفت تأخیر نکنم. تأخیر نکردم؛ پنج دقیقه بعد به او ملحق شدم دیدم دارد شام می خورد.
ا - «بنشین روی صندلی و با من غذا بخور، جین. اگر خدا بخواهد این آخرین غذایی است که در اینجا می خوری؛ چندین روز آینده در ژورنفیلد نیستی که غذا بخوری.»

صفحه 393 از 649