نام کتاب: جین ایر
آمدنش را داشتم و حالا هوا تاریک شده بود. چه چیزی ممکن بود او را تا آن موقع بیرون از خانه نگهداشته باشد؟ آیا حادثه ای برایش پیش آمده بود؟ ماجرای شب گذشته دوباره جلوی چشمم ظاهر شد؛ آن را به هشدار پیش از وقوع مصیبت تعبیر می کردم. می ترسیدم امیدهایم بی پایه تر از آن باشند که تحقق پیدا کنند. در چند روز گذشته سعادتی که نصیبم شده بود چنان لذت زیادی برده بودم که حالا تصور می کردم نیمروز نخست اقبال من گذشته و اکنون آفتاب آن در حال افول است.
با خود گفتم: «نمی توانم به خانه برگردم، نمی توانم در حالی که او در این هوای سرد و طوفانی در بیرون خانه است من کنار بخاری بنشینم. اگر اعضای بدنم را خسته کنم بهترست از این که بگذارم قلبم تحت فشار قرار داشته باشد؛ پس به پیشوازش می روم.)
به راه افتادم. به سرعت حرکت می کردم، اما خیلی دور نشدم چون هنوز دویست سیصد قدم جلو نرفته بودم که صدای سم اسبی را شنیدم. اسب سواری چهارنعل پیش می آمد و سگی هم کنار او می دوید. دیگر فال بدزدن موقوف! خودش بود. سوار بر مسرور می تاخت و پایلت هم به دنبالش می دوید.
مرا دید برای این که در این موقع ماه از خلال ابرها ظاهر شده بود و نور سیمفام آن بر زمین می تابید. آن مرد کلاه خود را از سر برداشت و آن را در بالای سرخود تکان داد. به طرفش دویدم. .
همچنان که دست خود را دراز کرده و از روی زین خم شده بود با . صدای بلند گفت: «بیا! مسلم است که بدون کمک من نمی توانی بالا بیایی. پایت را روی پنجه چکمه ام بگذار، دستهایت را به من بده، حالا بیا بالا!»
اطاعت کردم؛ از فرط خوشحالی چابک شده بودم. پریدم بالا و جلویش نشستم. با بوسه ای گرم، و اظهار مغرورانه پیروزی، که من حتی المقدور آن را نادیده گرفتم، از من استقبال کرد. با سؤالی که از من پرسید جلوی ابراز احساسات بیشتر خود را گرفت: «آیا اتفاقی افتاده، جنت، که برای دیدن من در این موقع شب از خانه بیرون آمده ای؟ وضع بدی پیش

صفحه 392 از 649