نام کتاب: جین ایر
همچنان در جهت شمال خم شده بودند. ابرها بر پهنه آسمان، از کران تا
کران، در حرکت بودند، بعد روی هم متراکم شدند و دیگر در تمام آن روز ماه ژوئیه هیچ نقطه ای از رنگ آبی آسمان دیده نشد.
دویدن من در میان آن باد شدید خالی از نوعی لذت دیوانه وار هم نبود چرا که آن باد شدید باران زا را هم در رنج روحی خود سهیم میکردم. وقتی که از خیابان درختان غار پایین می رفتم به درخت بلوط صاعقه زده برخوردم. همچنان سیاه شده و شکافته برجا بود. بدنه اش که از وسط شکاف برداشته بود. مثل یک آدم محتضر نفس نفس می زد. دونیم آن از هم جدانشده بود چون پایه محکم ریشه های نیرومند. آن، آنها را از زیر خاک همچنان بر پا نگهداشته بودند. با این حال، هماهنگی قوای حیاتی از بین رفته بود - شیره درخت دیگر نمی تراوید، شاخه های بزرگ هر دو قسمت درخت مرده بودند و بادهای طوفانی زمستان سال آینده قطعا یک یا هر دو قسمت درخت را بر زمین می افکند. با این حال، هنوز می شد گفت که آنچه در مقابل خود می بینم یک درخت است - ضایعه بود، یک ضایعه تمام عیار. .
گفتم (گویا آن دو شقه درخت موجودات زنده ای هستند و می توانند بشنوند): «کار شما درست است که هنوز محکم به هم چسبیده اید. گمان میکنم با این که اینطور آسیب دیده، سوخته و به صورت نیمه زغال در آمده اید هنوز باید اندکی حس حیات در شما وجود داشته باشد. تا وقتی که این پیوند صمیمانه و صادقانه ریشه ها و پایه را دارید زنده اید؛ دیگر برگ سبز نخواهید داد، دیگر هرگز نخواهید دید که پرندگان روی شاخه هاتان آشیانه بسازند و نغمه سرایی کنند، دیگر زمان لذت و عشق شما سپری شده اما تنها نیستید: هر کدام از شما دوستی دارد که در این لحظات نابودی همدرد اوست.» همچنان که سرخود را بالا گرفته آنها را می نگریستم مشاهده کردم که ماه در آن قسمت از آسمان گاهگاهی ظاهر می شود و بر شکاف آنها می تابد. صفحه ماه سرخ خون رنگ و نیمه گرفته بود. مثل این که با نگاه عجیب و ملال انگیزی مرا می نگریست و دوباره فورا در پس یک لکه ابر تیره روی خود را می پوشان در اطراف ثورنفیلد باد لحظه ای ساکت شد اما نالۂ عجیب و وهم انگیز آن در دوردست از فراز نهرها و درختستانها همچنان شنیده می شد. گوش دادن به آن

صفحه 390 از 649