آویخته شده بودند به من، من فلی، تعلق نداشتند. در اشکان را بستم تا محتویات عجیب و خیال انگیز آن را که در این موقع شب، یعنی ساعت نه ، در میان تاریکی اطاقم در پرتو ضعیفی روح مانند چراغ آن مشاهده می شد از نظر بپوشانم. گفتم: «ای خیال خام، حالا تو را به حال خودت خواهم .
گذاشت. بیقرارم. صدای وزش باد را می شنوم؛ از اطاق بیرون خواهم رفت. تا آن را کاملا حس کنم.»
علت بیقراری و اضطراب من فقط عجله برای تدارک مراسم عروسی نبود؛ فقط انتظار دگرگونی بزرگ یعنی زندگی جدیدی نبود که قرار بود روز بعد شروع شود. بدون شک هر دوی اینها به سهم خود در ایجاد آن حالت بیقراری و هیجان که در این ساعت شب مرا با شتاب به سوی باغچه های تاریک میکشانید، مؤثر بودند. اما علت سومی وجود داشت که بیشتر از آن دو علت برمن اثر گذاشته بود:
( در قلب خود احساس عجیب و نگران کننده ای داشتم. اتفاقی روی داده بود که نمی توانستم از آن سردر بیاورم. هیچکس جز خودم شاهد آن نبوده یا از آن اطلاع نیافته بود؛ مربوط به شب قبل می شد. آن شب آقای راچستر از خانه بیرون رفته و هنوز برنگشته بود. برای کاری در مورد دو سه مزرعه اش که در قطعه زمین کوچکی در سی مایلی آنجا داشت رفته بود - برای انجام یافتن آن کار حضور شخص او لازم بود تا آن را قبل از ترک انگلستان تمام کند. در آن موقع در انتظار بازگشت او بودم. می خواستم روح آشفته خود را آرام کنم، و از آن مرد بخواهم برای حل معمایی که مرا گیج کرده راه حلی به من بدهد. برای دانستن این معما خواننده باید صبر کند تا آقای راچستر بیاید آن وقت موقعی که آن را برای آقای راچستر شرح دادم او هم از راز مطلع شود. را به باغ میوه رفتم. مجبور شدم پناهگاهی پیدا کنم چون باد جنوب که از صبح شروع شده بود همچنان یکسره و با شدت می وزید. با این حال، حتی از یک قطره باران خبری نبود. همچنان که شب فرا می رسید به جای آن که از شدت باد کاسته شود دم به دم به وزش شدید و غرش آن افزوده می شد. درختان همچنان به یک سو تمایل داشتند و شاخه هاشان در جهات مختلف تکان نمی خوردند، حتی ساعتی یک بار هم به ندرت به جای اولیه شان بر می گشتند؛
گذاشت. بیقرارم. صدای وزش باد را می شنوم؛ از اطاق بیرون خواهم رفت. تا آن را کاملا حس کنم.»
علت بیقراری و اضطراب من فقط عجله برای تدارک مراسم عروسی نبود؛ فقط انتظار دگرگونی بزرگ یعنی زندگی جدیدی نبود که قرار بود روز بعد شروع شود. بدون شک هر دوی اینها به سهم خود در ایجاد آن حالت بیقراری و هیجان که در این ساعت شب مرا با شتاب به سوی باغچه های تاریک میکشانید، مؤثر بودند. اما علت سومی وجود داشت که بیشتر از آن دو علت برمن اثر گذاشته بود:
( در قلب خود احساس عجیب و نگران کننده ای داشتم. اتفاقی روی داده بود که نمی توانستم از آن سردر بیاورم. هیچکس جز خودم شاهد آن نبوده یا از آن اطلاع نیافته بود؛ مربوط به شب قبل می شد. آن شب آقای راچستر از خانه بیرون رفته و هنوز برنگشته بود. برای کاری در مورد دو سه مزرعه اش که در قطعه زمین کوچکی در سی مایلی آنجا داشت رفته بود - برای انجام یافتن آن کار حضور شخص او لازم بود تا آن را قبل از ترک انگلستان تمام کند. در آن موقع در انتظار بازگشت او بودم. می خواستم روح آشفته خود را آرام کنم، و از آن مرد بخواهم برای حل معمایی که مرا گیج کرده راه حلی به من بدهد. برای دانستن این معما خواننده باید صبر کند تا آقای راچستر بیاید آن وقت موقعی که آن را برای آقای راچستر شرح دادم او هم از راز مطلع شود. را به باغ میوه رفتم. مجبور شدم پناهگاهی پیدا کنم چون باد جنوب که از صبح شروع شده بود همچنان یکسره و با شدت می وزید. با این حال، حتی از یک قطره باران خبری نبود. همچنان که شب فرا می رسید به جای آن که از شدت باد کاسته شود دم به دم به وزش شدید و غرش آن افزوده می شد. درختان همچنان به یک سو تمایل داشتند و شاخه هاشان در جهات مختلف تکان نمی خوردند، حتی ساعتی یک بار هم به ندرت به جای اولیه شان بر می گشتند؛