دیدم در گوشه ای کاملا دور از من در آن سوی اطاق به استراحت پرداخت. همچنان که برمی خاستم گفتم: «شب خوبی برایتان آرزو می کنم، آقای» و طبق روال عادی همیشگی خود از در فرعی بیرون آمدم و به اطاقم رفتم.
از این روش را، که با این ترتیب شروع کرده بودم، تا پایان آن دوره آزمایشی ادامه دادم. موفقیتم بسیار خوب بود. البته بیشتر اخم میکرد و خشونت می ورزید اما روی هم رفته متوجه شدم که روش من به نحو بسیار مطلوبی او را سرگرم کرده، و فهمیدم که تسلیم بره وار و حساسیت قمری مانند در عین حالی که بر زورگویی او می افزود، از صحت قضاوت او میکاست، عقل سلیم او را کمتر راضی می ساخت، و حتی با سلیقه او کمتر جور می آمد.
وقتی اشخاص دیگری نزد او بودند مثل سابق به او احترام می گذاشتم و ساکت بودم؛ چیز دیگری از من نمی خواست. فقط در دیدارهای شبانه بود که به این صورت جلوی بعضی حرکاتش را می گرفتم و او را می آزردم. هر شب درست سروقت، در همان لحظه ای که ساعت دیواری هفت بعد از ظهر را اعلام میکرد سراغم می فرستاد. با این حالت، در این مدت وقتی در برابرش ظاهر می شدم دیگر عبارات چرب و نرم و شیرین «عشق من» و «عزیزم» بر زبانش نبود؛ بهترین کلماتش خطاب به من از این قبیل بود: «عروسک دلازار»، «بچه جنی بد»، «پری» و «بچه ای که اجنه عوضش کرده اند و... حالا در مورد نوازشهایش هم سخت می گرفتم. نوازشهایش منحصر شده بود به فشار دست، نیشگان از بازو، بوسیدن گونه ها و نیشگان از گوش. تمام اینها درست بود؛ عجالتا این برخوردهای خشک را به هر برخورد ملایمتری ترجیح می دادم. می دیدم که خانم فرفاکس این رفتار مرا تأیید می کند.) دیگر نگران وضع من نبود بنابر این مطمئن شدم که رفتارم درست است. در همین حال، آقای راچستر مؤکدأ میگفت که من باعث لاغری او شده ام، و مرا تهدید می کرد که در آینده ای نه چندان دور به علت رفتار فعلیم از من انتقام وحشتناکی خواهد گرفت. از تهدیدهای او زیرلب می خندیدم. در دل گفتم: « الان که دائما می توانم عاقلانه تو را از بعضی حرکات باز دارم دلیلی نمی بینم که بعدأ نتوانم از عهده این کار برآیم. بعدها هم اگر چنین تدبیری کار آمد نبود تدبیر دیگری خواهم اندیشید.»
.
از این روش را، که با این ترتیب شروع کرده بودم، تا پایان آن دوره آزمایشی ادامه دادم. موفقیتم بسیار خوب بود. البته بیشتر اخم میکرد و خشونت می ورزید اما روی هم رفته متوجه شدم که روش من به نحو بسیار مطلوبی او را سرگرم کرده، و فهمیدم که تسلیم بره وار و حساسیت قمری مانند در عین حالی که بر زورگویی او می افزود، از صحت قضاوت او میکاست، عقل سلیم او را کمتر راضی می ساخت، و حتی با سلیقه او کمتر جور می آمد.
وقتی اشخاص دیگری نزد او بودند مثل سابق به او احترام می گذاشتم و ساکت بودم؛ چیز دیگری از من نمی خواست. فقط در دیدارهای شبانه بود که به این صورت جلوی بعضی حرکاتش را می گرفتم و او را می آزردم. هر شب درست سروقت، در همان لحظه ای که ساعت دیواری هفت بعد از ظهر را اعلام میکرد سراغم می فرستاد. با این حالت، در این مدت وقتی در برابرش ظاهر می شدم دیگر عبارات چرب و نرم و شیرین «عشق من» و «عزیزم» بر زبانش نبود؛ بهترین کلماتش خطاب به من از این قبیل بود: «عروسک دلازار»، «بچه جنی بد»، «پری» و «بچه ای که اجنه عوضش کرده اند و... حالا در مورد نوازشهایش هم سخت می گرفتم. نوازشهایش منحصر شده بود به فشار دست، نیشگان از بازو، بوسیدن گونه ها و نیشگان از گوش. تمام اینها درست بود؛ عجالتا این برخوردهای خشک را به هر برخورد ملایمتری ترجیح می دادم. می دیدم که خانم فرفاکس این رفتار مرا تأیید می کند.) دیگر نگران وضع من نبود بنابر این مطمئن شدم که رفتارم درست است. در همین حال، آقای راچستر مؤکدأ میگفت که من باعث لاغری او شده ام، و مرا تهدید می کرد که در آینده ای نه چندان دور به علت رفتار فعلیم از من انتقام وحشتناکی خواهد گرفت. از تهدیدهای او زیرلب می خندیدم. در دل گفتم: « الان که دائما می توانم عاقلانه تو را از بعضی حرکات باز دارم دلیلی نمی بینم که بعدأ نتوانم از عهده این کار برآیم. بعدها هم اگر چنین تدبیری کار آمد نبود تدبیر دیگری خواهم اندیشید.»
.