و امواج سبز کف آلود اقیانوسی سخت پرخطر. هر جای جنگل و بیابان گذرگاه راهزنان بود؛ چه، خدایان قدرت و حقیقت، اندوه و خشم میان دو روح ما جدایی افکنده بودند.
به کام خطر رفتم؛ سدها را ناچیز انگاشتم؛ نشانه هایی فرا راه خود دیدم؛ از کنار هر آنچه تهدید گر، آزارنده و برحذر دارنده بود بی پروا گذشتم.
رنگین کمان من، شتابنده چون نور، درخشید؛ پرواز می کردم چنان که در رؤیا، زیرا که نوباوه رگبار و روشنایی شکوهمندانه در برابر دیدگانم ظاهر شده بود.
آفتاب آن شادی لطیف و پرشکوه از فراز ابرهای تیره رنج همچنان می تابد؛ و اکنون از هجوم مصائب، هر چند انبوه و خوفناک، مرا باکی نیست.
در این لحظه شیرین مرا پروای چیزی نیست هر چند همه واپس رانده های پرصلابت و پرشتاب، به قصد گرفتن انتقام بر سرم فرود آیند؛
به کام خطر رفتم؛ سدها را ناچیز انگاشتم؛ نشانه هایی فرا راه خود دیدم؛ از کنار هر آنچه تهدید گر، آزارنده و برحذر دارنده بود بی پروا گذشتم.
رنگین کمان من، شتابنده چون نور، درخشید؛ پرواز می کردم چنان که در رؤیا، زیرا که نوباوه رگبار و روشنایی شکوهمندانه در برابر دیدگانم ظاهر شده بود.
آفتاب آن شادی لطیف و پرشکوه از فراز ابرهای تیره رنج همچنان می تابد؛ و اکنون از هجوم مصائب، هر چند انبوه و خوفناک، مرا باکی نیست.
در این لحظه شیرین مرا پروای چیزی نیست هر چند همه واپس رانده های پرصلابت و پرشتاب، به قصد گرفتن انتقام بر سرم فرود آیند؛