وقتی او را از فروشگاه پارچه های ابریشمی و بعد، از جواهرفروشی بیرون آوردم خوشحال شدم. هرچه بیشتر برایم خرید میکرد گونه هایم از احساس آزار و اهانت بیشتر سرخ می شد. وقتی دوباره سوار کالسکه شدم و تبدار و خسته به صندلی آن تکیه زدم به یاد چیزی افتادم که وقوع سریع رویدادهای تلخ و شیرین چند روز گذشته باعث شده بود آن را کلا فراموش کنم، و آن نامه عمویم، جان ایر، به خانم رید و قصد او مبنی بر قبول سر پرستی من و تعیین من به عنوان تنها وارث خودش بود. با خود گفتم: «در صورتی که چنین امکانی برایم وجود داشته باشد خودش در واقع یک پشتگرمی است. هرگز نمی توانم تحمل کنم که آقای راچستر مثل یک عروسک به من لباس بپوشاند، یا مثل دانایان دومی بنشینم و هر روز باران طلا برسرم بارد. به محض این که به خانه رسیدم به مادیرا نامه خواهم نوشت و به عمویم، جان، خواهم گفت که خیال ازدواج دارم و با چه کسی می خواهم ازدواج کنم. اگر یک روز هم به عروسیمان مانده باشد باید آن مقدار جهیزی که به من داده خواهد شد به این خانه بیاورم تا در آن صورت ازدواج با او برایم قابل قبول تر باشد. بعد از آن که این فکرمراتا اندازه ای آسوده خاطرکرد( که البته همان روز توانستم آن را به عمل در آورم) نگاهم بار دیگر با نگاه کارفرما و عاشقم تلاقی
کرد؛ با چشمان خود مصرانه چشمان مرا می جست هرچند من از نگاه کردن به صورت و چشمان او احتراز می کردم. لبخند زد؛ به تصور من لبخندش شبیه لبخند یکی از شاهان مشرق زمین بود که با اعطای طلا و جواهر خود به یکی از بردگانش او را ثروتمند ساخته است و حالا احساس خوشحالی و رضایت خاطر می کند. دست او را که مرتبا دست مرا می جست با خشونت فشار دادم و در حالی که از فشار دستم سرخ شده بود آن را با شدت به طرف خودش پرت
اے
کردم .
مر
ا
*
گفتم: «لازم نیست اینطور به من نگاه کنی؛ اگر اینطور نگاه کنی تا آخر مراسم هیچ لباسی بجز لباسهای کهن لووود را نخواهم پوشید. برای عروسی همین لباس کتانی راه راه را خواهم پوشید، و تو می توانی از پارچه
. یکی از شخصیتهای زن افسانه ای یونان باستان که زئوس به صورت باران طلا برسر او بارید، و او از زئوس پرمی یوس را به دنیا آورد. م.
کرد؛ با چشمان خود مصرانه چشمان مرا می جست هرچند من از نگاه کردن به صورت و چشمان او احتراز می کردم. لبخند زد؛ به تصور من لبخندش شبیه لبخند یکی از شاهان مشرق زمین بود که با اعطای طلا و جواهر خود به یکی از بردگانش او را ثروتمند ساخته است و حالا احساس خوشحالی و رضایت خاطر می کند. دست او را که مرتبا دست مرا می جست با خشونت فشار دادم و در حالی که از فشار دستم سرخ شده بود آن را با شدت به طرف خودش پرت
اے
کردم .
مر
ا
*
گفتم: «لازم نیست اینطور به من نگاه کنی؛ اگر اینطور نگاه کنی تا آخر مراسم هیچ لباسی بجز لباسهای کهن لووود را نخواهم پوشید. برای عروسی همین لباس کتانی راه راه را خواهم پوشید، و تو می توانی از پارچه
. یکی از شخصیتهای زن افسانه ای یونان باستان که زئوس به صورت باران طلا برسر او بارید، و او از زئوس پرمی یوس را به دنیا آورد. م.