آهسته و بالحن اسرارآمیزی گفت: «مادموازل یک پری است.» وقتی این را گفت به آدل گفتم که آقای راچستر دارد سر به سرش می گذارد؛ و او هم، به نوبه خود، طبیعت واقعا شکاک فرانسوی خود را آشکار ساخت، و آقای راچستر را ۴۳« un vrai menteur‘‘» نام نهاد و به او اطمینان داد که به ."Contes de fee ی او هیچگونه اهمیتی نمی دهد و
“du reste, il n'y avait pas de fée, et quand même il y en avait”*
و یقین دارد که آنها هیچوقت در نظر او ظاهر نمی شوند، هیچوقت هم به او انگشتر نمی دهند، و یا به او پیشنهاد نمیکنند که با او در ماه زندگی کنند. ه
ساعتی را که در میلکوت صرف کردیم برای من تا اندازه ای ناراحت کننده بود. آقای راچستر مرا مجبور ساخت با او به یک فروشگاه پارچه های ابریشمین بروم. در آنجا به من دستور داد پارچه برای شش دست لباس انتخاب کنم. از این کار نفرت داشتم. با اصرار از او خواستم این کار را به تعویق بیندازد؛ نه، همین حالا باید کار تمام شود. به زور التماسهای آهسته و در عین حال مؤکد شش دست لباس را به دو دسته تقلیل دادم اما او اصرار کرد که آن دو دست را خودش انتخاب کنند. با نگرانی مشاهده کردم که نگاهش با دقت روی پارچه های پر زرق و برق حرکت می کند. نظرش روی یک قواره پارچه ابریشمی عالی به رنگ یاقوت ارغوانی بسیار پرتلألؤ و یک قواره پارچه اطلس میخکی بسیار نفیس ثابت ماند. باز هم آهسته و مصرانه به او پیشنهاد کردم که می تواند خیلی راحت به جای آنها یک دست جامه زین و یک کلاه سیمین برایم بخرد چون یقین داشتم که هرگز نمی توانم لباس انتخابی او را پوشم. با آن که مثل یک کوه سرسختی نشان می داد با تلاش بسیار زیاد او را ترغیب کردم که به جای آن دو پارچه ای که نظرش را گرفته یک قواره پارچه اطلس مشکی سنگین و یک قواره پارچه ابریشمین خاکستری صدفی بخرد. گفت: «عجالتا پافشاری نمی کنم اما میل دارم ببینم که تو مثل یک دسته گل می درخشی.»
٣. یک دروغ گوی واقعی
. قصه پریان ۵. «بعلاوه، در حقیقت پری ای وجود نداشت، ولی در عین حال هم وجود داشت.
“du reste, il n'y avait pas de fée, et quand même il y en avait”*
و یقین دارد که آنها هیچوقت در نظر او ظاهر نمی شوند، هیچوقت هم به او انگشتر نمی دهند، و یا به او پیشنهاد نمیکنند که با او در ماه زندگی کنند. ه
ساعتی را که در میلکوت صرف کردیم برای من تا اندازه ای ناراحت کننده بود. آقای راچستر مرا مجبور ساخت با او به یک فروشگاه پارچه های ابریشمین بروم. در آنجا به من دستور داد پارچه برای شش دست لباس انتخاب کنم. از این کار نفرت داشتم. با اصرار از او خواستم این کار را به تعویق بیندازد؛ نه، همین حالا باید کار تمام شود. به زور التماسهای آهسته و در عین حال مؤکد شش دست لباس را به دو دسته تقلیل دادم اما او اصرار کرد که آن دو دست را خودش انتخاب کنند. با نگرانی مشاهده کردم که نگاهش با دقت روی پارچه های پر زرق و برق حرکت می کند. نظرش روی یک قواره پارچه ابریشمی عالی به رنگ یاقوت ارغوانی بسیار پرتلألؤ و یک قواره پارچه اطلس میخکی بسیار نفیس ثابت ماند. باز هم آهسته و مصرانه به او پیشنهاد کردم که می تواند خیلی راحت به جای آنها یک دست جامه زین و یک کلاه سیمین برایم بخرد چون یقین داشتم که هرگز نمی توانم لباس انتخابی او را پوشم. با آن که مثل یک کوه سرسختی نشان می داد با تلاش بسیار زیاد او را ترغیب کردم که به جای آن دو پارچه ای که نظرش را گرفته یک قواره پارچه اطلس مشکی سنگین و یک قواره پارچه ابریشمین خاکستری صدفی بخرد. گفت: «عجالتا پافشاری نمی کنم اما میل دارم ببینم که تو مثل یک دسته گل می درخشی.»
٣. یک دروغ گوی واقعی
. قصه پریان ۵. «بعلاوه، در حقیقت پری ای وجود نداشت، ولی در عین حال هم وجود داشت.