روزی که در علفزار به من کمک کرد تا یونجه ها را جمع کنیم بعد از مدتی قدم زدن در مزرعه، روی سنگچین نشستم تا کمی استراحت کنم. در آنجا دفترچه و مدادی از جیبم در آوردم و شروع به نوشتن کردم. موضوع نوشته ام واقعه ناگواری بود که سالها قبل برایم اتفاق افتاده بود و همینطور شرح آرزویی بود که برای روزهای خوش آینده در سر داشتم. اگر چه نور روز به طور کافی صفحه کاغذ را روشن نمیکرد اما من همچنان به سرعت می نوشتم. در این موقع، موجودی پیدا شد و آمد به فاصله یک قدمی من ایستاد. آن را نگاه کردم، موجود کوچکی بود که تور بسیار نازکی مثل تار عنکبوت روی سرش انداخته بود. به او اشاره کردم به من نزدیک شود. زود آمد و کنار زانویم ایستاد. من اصلا حرفی به او نزدم و او هم با کلمات با من حرف نزد. اما من حرفهایش را از چشمانش می خواندم و او هم حرفهای مرا از چشمانم می خواند. گفت وگوی بدون کلامی که میان ما رد و بدل شد به این صورت بود:
گفت که یک پری و اهل سرزمین پریان است، و مأموریت او این است که مرا خوشبخت کند. من باید به همراه او از این دنیای معمولی خارج شوم و به یک مکان خلوتی، مثلا ماه، بروم. با شاخش به بالای تپه هی اشاره کرد و به من گفت یک غار از مرمر سفید و یک دره نقره ای است که می توانیم باهم آنجا زندگی کنیم. به او گفتم دوست دارم که با او بروم اما به خاطرش آوردم که، همانطور که تو به خاطر من آوردی، بال برای پریدن ندارم.
آپری جواب داد: «اوه، این مهم نیست!» بعد حلقه طلایی قشنگی به من نشان داد و گفت: «این طلسم، همه مشکلات را برطرف خواهد کرد. آن را به انگشت حلقه دست چپم یکن تا من مال تو باشم و تو متعلق به من باشی» و در حالی که دوباره به ماه اشاره می کرد گفت: «ما از زمین می رویم و در آن بالای آسمان زندگی میکنیم.» انگشتر در جیب شلوار سواری من است که گفته ام آن را به من هدیه داده اند اما خیال دارم آن را دوباره با یک انگشتر عوض کنم، آدل.
- « اما این به چه درد مادموازل می خورد؟ آن پری برای من مهم نیست؛ شما گفتید مادموازل را می خواهید به ماه برید....»
گفت که یک پری و اهل سرزمین پریان است، و مأموریت او این است که مرا خوشبخت کند. من باید به همراه او از این دنیای معمولی خارج شوم و به یک مکان خلوتی، مثلا ماه، بروم. با شاخش به بالای تپه هی اشاره کرد و به من گفت یک غار از مرمر سفید و یک دره نقره ای است که می توانیم باهم آنجا زندگی کنیم. به او گفتم دوست دارم که با او بروم اما به خاطرش آوردم که، همانطور که تو به خاطر من آوردی، بال برای پریدن ندارم.
آپری جواب داد: «اوه، این مهم نیست!» بعد حلقه طلایی قشنگی به من نشان داد و گفت: «این طلسم، همه مشکلات را برطرف خواهد کرد. آن را به انگشت حلقه دست چپم یکن تا من مال تو باشم و تو متعلق به من باشی» و در حالی که دوباره به ماه اشاره می کرد گفت: «ما از زمین می رویم و در آن بالای آسمان زندگی میکنیم.» انگشتر در جیب شلوار سواری من است که گفته ام آن را به من هدیه داده اند اما خیال دارم آن را دوباره با یک انگشتر عوض کنم، آدل.
- « اما این به چه درد مادموازل می خورد؟ آن پری برای من مهم نیست؛ شما گفتید مادموازل را می خواهید به ماه برید....»