نام کتاب: جین ایر
صورتم نگاه کرد.
پرسید: «چه ات شده؟ تمام روشنی آفتاب رفته؛ واقعأ مایل هستی این بچه را ببریم؟ اگر در خانه بماند تو ناراحت خواهی شد؟»
- «خیلی میل دارم که با ما بیاید، آقا.» با فریاد به آدل گفت: «پس مثل برق برگرد و برو کلاهت را بردار؟») آدل با تمام سرعتی که می توانست داشته باشد به راه افتاد. .
آقای راچستر گفت: «به هر حال، حائل بودن او میان ما برای امروز صبح زیاد مهم نخواهد بود؛ من خواسته ام تا چند روز دیگر همه چیز تو یعنی افکارت، حرفهایت، مصاحبت و اوقاتت متعلق به من باشد.»
وقتی آدل را در کالسکه گذاشتند او برای حقشناسی از میانجیگری من چندبار مرا بوسید. آقای راچستر او را در طرف دیگر خودش در گوشه ای نشانید. اما آن دخترک دزدکی به اطراف نگاه می کرد تا ببیند من کجا نشسته ام. حضور چنان همسایه عبوسی او را به شدت محدود می کرد. با بودن آن مرد، با آن حالت خشک فعلیش، جرأت نداشت که حتی آهسته حرفی بزند یا چیزی بپرسد.
از او خواهش کردم: «بگذارید او کنار من بنشیند؛ شاید شما را ناراحت کند، آقا. در این طرف من جا زیاد هست.)
او را به طرف من رد کرد درست مثل این که به یک سگ دست آموز دست می زند. گفت: «به هر حال او را به مدرسه خواهم فرستاد.» وقتی این را می گفت لبخندی بر لب داشت.
آدل وقتی این را شنید پرسید که آیا باید ' sans mademoiselle به مدرسه برود.
و او پاسخ داد: «بله، کاملا sans mademoiselle چون من می خواهم مادموازل را به ماه ببرم، و آنجا در یکی از دره های سفید میان قله های آتش فشان غاری پیدا خواهند کرد و در آنجا مادموازل به تنهایی با من و فقط با من زندگی خواهد کرد. »
آدل اظهار عقیده کرد که: «آنجا چیزی برای خوردن نخواهد داشت و !. بدون دوشیزه

صفحه 375 از 649