شدم وقتی همه جای خانه را گشتم و نتوانسم شما و همینطور ارباب را پیدا کنم. بعد، ساعت دوازده بود که دیدم با او وارد خانه شدید.
با بیصبری سخن او را قطع کرده گفتم: «خوب، حالا دیگر اصلا فکرش را نکنید؛ می بینید که جای نگرانی نبوده.»
گفت: «امیدوارم که در عاقبت کار هم جای نگرانی نباشد. اما به عقیده من شما نمی توانید خیلی مواظب باشید. سعی کنید از آقای راچستر فاصله بگیرید؛ نه به خودتان اطمینان کنید و نه به او. اربابهایی در موقعیت او معمولا با معلمه هاشان ازدواج نمیکنند.)
را داشتم واقعا عصبانی می شدم که خوشبختانه آدل با عجله وارد اطاق شد. با سرو صدا گفت: «مرا هم ببرید، مرا به میلکوت ببرید! با این که در کالسکه جدید جا زیاد هست آقای راچستر مرا نمی برد. از او خواهش کنید که بگذارد من هم بیایم، مادموازل »
. « از او می خواهم که اجازه بدهد.» با او شتابان از اطاق بیرون آمدم، و خوشحال بودم که از دست آن اندرزگوی پیر خلاص شدم. کالسکه آماده بود. داشتند آن را از پشت ساختمان به جلوی دروازه می آوردند. کارفرمایم در طول سنگفرش قدم می زد. پایلت هم به دنبال او جست و خیز می کرد و عقب و جلو می رفت. ا - «آدل هم می تواند با ما بیاید، مگرنه، آقا؟ »
- به او گفتم نه. من حال و حوصله بچه ها را ندارم! فقط تو را با خودم می برم.»
- «حتما بگذارید بیاید، آقای راچستر، اگر ممکن است. بهتر خواهد بود.»
- «او، نه؛ دست و پاگیرست.»
هم حالت نگاه و هم لحن کلامش کاملا آمرانه بود. یک مرتبه به یاد هشدارهای خانم فرفاکس افتادم؛ عرق سردی به بدنم نشست. نوعی تزلزل و بی اعتمادی برامیدواریهایم سایه افکند. حس کردم نفودم براو را تقریبا از دست داده ام. بدون اعتراض بیشتری می خواستم با حالت تسلیم بلااراده از او اطاعت کنم اما همچنان که به من کمک می کرد تا سوار کالسکه شوم به
با بیصبری سخن او را قطع کرده گفتم: «خوب، حالا دیگر اصلا فکرش را نکنید؛ می بینید که جای نگرانی نبوده.»
گفت: «امیدوارم که در عاقبت کار هم جای نگرانی نباشد. اما به عقیده من شما نمی توانید خیلی مواظب باشید. سعی کنید از آقای راچستر فاصله بگیرید؛ نه به خودتان اطمینان کنید و نه به او. اربابهایی در موقعیت او معمولا با معلمه هاشان ازدواج نمیکنند.)
را داشتم واقعا عصبانی می شدم که خوشبختانه آدل با عجله وارد اطاق شد. با سرو صدا گفت: «مرا هم ببرید، مرا به میلکوت ببرید! با این که در کالسکه جدید جا زیاد هست آقای راچستر مرا نمی برد. از او خواهش کنید که بگذارد من هم بیایم، مادموازل »
. « از او می خواهم که اجازه بدهد.» با او شتابان از اطاق بیرون آمدم، و خوشحال بودم که از دست آن اندرزگوی پیر خلاص شدم. کالسکه آماده بود. داشتند آن را از پشت ساختمان به جلوی دروازه می آوردند. کارفرمایم در طول سنگفرش قدم می زد. پایلت هم به دنبال او جست و خیز می کرد و عقب و جلو می رفت. ا - «آدل هم می تواند با ما بیاید، مگرنه، آقا؟ »
- به او گفتم نه. من حال و حوصله بچه ها را ندارم! فقط تو را با خودم می برم.»
- «حتما بگذارید بیاید، آقای راچستر، اگر ممکن است. بهتر خواهد بود.»
- «او، نه؛ دست و پاگیرست.»
هم حالت نگاه و هم لحن کلامش کاملا آمرانه بود. یک مرتبه به یاد هشدارهای خانم فرفاکس افتادم؛ عرق سردی به بدنم نشست. نوعی تزلزل و بی اعتمادی برامیدواریهایم سایه افکند. حس کردم نفودم براو را تقریبا از دست داده ام. بدون اعتراض بیشتری می خواستم با حالت تسلیم بلااراده از او اطاعت کنم اما همچنان که به من کمک می کرد تا سوار کالسکه شوم به