نام کتاب: جین ایر
بعد گفت: «به نظر من بعیدست! اما حتمأ صحت دارد چون شما می گویید اینطورست. نتیجه چه خواهد بود، نمی دانم چه بگویم. واقعأ نمی دانم. در چنین مواردی غالبأ به برابری موقعیت و ثروت دو طرف توجه زیادی می شود. از این گذشته شما بیست سال باهم تفاوت سنی دارید. او تقریبأ در حکم پدرتان است.»
و من، که اندکی آزرده شده بودم، با هیجان گفتم: «نه، اصلا، خانم فرفاکس! او هیچ شباهتی با پدر من ندارد! هیچ کسی که ما دو نفر را باهم ببیند حتی یک لحظه هم چنین تصوری نخواهد کرد. آقای راچستر مثل مردهای بیست و پنج ساله جوان به نظر می رسد.» و پرسید: «آیا به خاطر عشق است که می خواهد با شما ازدواج کند؟»
از رفتار خشک و بدگمانی او آنقدر آزرده شدم که اشک در چشمانم جمع شد.
آن بیوه زن به دنبال سخنان خود افزود: «متأسفم که شما را غمگین کردم اما چون شما خیلی جوان هستید و خیلی کم مردها را می شناسید خواستم به شما هشدار بدهم که مواظب باشید. بنابر یک مثل قدیمی «هر گردی گردو نیست»، در این مورد خاص من بیم آن را دارم که بعدا به چیزی برخورد کنید که هم خلاف انتظار خودتان و هم خلاف انتظار من باشد.)
گفتم: «عجب! آیا من آدم بیعاطفه ای هستم؟ آیا آقای راچستر نمی تواند نسبت به من محبت صادقانه ای داشته باشد
- «نه. شما خیلی خوب هستید، و اخیرا خیلی هم بهتر شده اید؛ و آقای راچستر هم، به جرأت می گویم، که به شما علاقه دارد. همیشه شاهد بوده ام که نسبت به شما توجه خاصی داشته. مواقعی هست که من، به خاطر خود شما، از این توجه خاص و علاقه او کمی ناراحت می شوم. مایل بودم یک روزی به شما هشدار بدهم امبا، البته، میل نداشتم که در این مورد حتی احتمال لغزشی داده باشم می دانستم از پیش کشیدن چنین موضوعی ممکن است که بخورید و یا شاید برنجید. شما آنقدر محتاط و آنقدر میانه رو و باهوش بودید که امیدوار شدم می توان از طرف شما خاطر جمع شد که می توانید از خودتان محافظت کنید. نمی توانم بگویم که دیشب چقدر ناراحت

صفحه 373 از 649