نام کتاب: جین ایر
چون وقتی من وارد اطاق شدم دیدم انجیلش در جلوی او باز و عینکش روی آن است. این وظیفه هر روزه اش، که ورود آقای راچستر آن را متوقف کرده بود، حالا به نظر می رسید فراموش شده باشد چون چشمانش به دیوار سفید مقابل خیره مانده بود و حکایت از آن داشت که افکارآرام اودراثریک خبر غیر عادی پریشان شده باشد با دیدن من برخاست، به زور تبسمی کرد و با چند کلمه قالبی و خشک به من تبریک گفت. اما تبسم دوامی نیافت و جمله تبریکش ناتمام ماند. عینک خود را بست و کنار گذاشت، انجیل را بست وصندلیش را از میز عقب کشاند.)
شروع به سخن کرد و گفت: من واقعا متحیر شده ام. اصلا نمی دانم به شما چه بگویم، دوشیزه ایر. مسلما خواب نمی بینم، درست است؟ گاهی وقتی تنها نشسته ام در یک حالت نیمه بیداری وقایعی به نظرم می آیند که در عالم واقع هرگز اتفاق نیفتاده اند. وقتی در این حالت بوده ام دو سه بار به نظرم آمده که همسر عزیزم که پانزده سال قبل فوت کرده وارد اطاق شده و کنارم نشسته، و شنیده ام که میرا، مثل همیشه، آلیس صدا کرده. حالا لطفا به من بگویید این واقعأ صحت دارد که آقای راچستر از شما خواسته با او ازدواج کنید؟ به من نخندید؛ من در حقیقت تصور کردم که پنج دقیقه قبل وارد اطاق شد و گفت که تا یک ماه دیگر شما همسر او خواهید شد.)
جواب دادم: «همین را به من گفته .»
، « به شما هم گفته! حرف او را باور می کنید؟ آیا پیشنهاد او را پذیرفته اید؟»
- «بله.))
با حیرت مرا نگاه کرد. بعد گفت: «اصلا نمی توانم تصورش را به ذهنم راه بدهم. او مرد مغروری است. همه راچسترها مغرور بودند اما پدرش دست کم، پول را دوست داشت. این یکی را هم آدم دقیقی می دانند. منظورش این است که با شما ازدواج کند؟ »
- «به من اینطور می گوید» |
سرتا پایم را برانداز کرد. چشمان او در من هیچ چیز جذابی را نمی دیدند که بتواند معما را حل کند.

صفحه 372 از 649