بزرگ شما فقط مختص من است، و آیا می توانم خاطرجمع باشم که حالا هیچکس دیگری مثل دیشب من از ازدواج من با شما دچار رنج و محنت نخواهد شد؟
- «می توانی خاطر جمع باشی، دختر خوب کوچک من، که در دنیا هیچکس دیگری وجود ندارد که مثل تو چنین عشق پاک و صمیمانه ای نسبت به من داشته باشد. به همین علت است که اعتقادم به محبت تو را به منزله مرهم دلپذیری برای زخم روحم می دانم.»
لبهایم را روی دستی که بر شانه ام نهاده بود گذاشتم. او را خیلی دوست داشتم، بیش از آن که بتوانم برزبان بیاورم، بیش از آن که کلمات قادر بربیان آن باشند.
باز هم گفت: «چیز دیگری بخواه؛ از این که از من چیزی بخواهی و به تو بدهم لذت می برم .
این بار هم درخواست آماده ای داشتم: قصد خودتان برای ازدواج با من را به یک نحوی به خانم فرفاکس بگویید، آقا؛ دیشب که مرا با شما در تالار دید یکه خورد. پیش از این که او را دوباره ببینم برایش توضیح بدهید؛ من از این که چنین زن خوبی به من بدگمان باشد رنج می برم.ا
در جواب گفت: «به اطاقت برو و کلاهت را بگذار سرت. می خواهم که امروز صبح بامن به میلکوت بیایی، و تا وقتی که تو خودت را برای آمدن آماده میکنی من موضوع را به پیرزن حالی خواهم کرد. جنت، آیا او تصور کرده تو زندگی را به عشق خودت فروخته ای، و آن را کاملا رها کرده ای؟» -
- «به عقیده من تصور می کند که من جایگاه خودم و شما را فراموش کرده ام، آقا .
به «جایگاه! جایگاه! جایگاه تو در قلب من است، و روی گردن کسانی است که به تو اهانت کنند، چه حالا، چه بعد، برو. »
زود لباس پوشیدم و وقتی شنیدم آقای راچستر از اطاق خانم فرفاکس بیرون آمد به سرعت خود را به آنجا رساندم. پیرزن مشغول خواندن بخش تعیین شده هر روزه اش از کتاب مقدس بوده که آقای راچستر وارد اطاقش شده بود
- «می توانی خاطر جمع باشی، دختر خوب کوچک من، که در دنیا هیچکس دیگری وجود ندارد که مثل تو چنین عشق پاک و صمیمانه ای نسبت به من داشته باشد. به همین علت است که اعتقادم به محبت تو را به منزله مرهم دلپذیری برای زخم روحم می دانم.»
لبهایم را روی دستی که بر شانه ام نهاده بود گذاشتم. او را خیلی دوست داشتم، بیش از آن که بتوانم برزبان بیاورم، بیش از آن که کلمات قادر بربیان آن باشند.
باز هم گفت: «چیز دیگری بخواه؛ از این که از من چیزی بخواهی و به تو بدهم لذت می برم .
این بار هم درخواست آماده ای داشتم: قصد خودتان برای ازدواج با من را به یک نحوی به خانم فرفاکس بگویید، آقا؛ دیشب که مرا با شما در تالار دید یکه خورد. پیش از این که او را دوباره ببینم برایش توضیح بدهید؛ من از این که چنین زن خوبی به من بدگمان باشد رنج می برم.ا
در جواب گفت: «به اطاقت برو و کلاهت را بگذار سرت. می خواهم که امروز صبح بامن به میلکوت بیایی، و تا وقتی که تو خودت را برای آمدن آماده میکنی من موضوع را به پیرزن حالی خواهم کرد. جنت، آیا او تصور کرده تو زندگی را به عشق خودت فروخته ای، و آن را کاملا رها کرده ای؟» -
- «به عقیده من تصور می کند که من جایگاه خودم و شما را فراموش کرده ام، آقا .
به «جایگاه! جایگاه! جایگاه تو در قلب من است، و روی گردن کسانی است که به تو اهانت کنند، چه حالا، چه بعد، برو. »
زود لباس پوشیدم و وقتی شنیدم آقای راچستر از اطاق خانم فرفاکس بیرون آمد به سرعت خود را به آنجا رساندم. پیرزن مشغول خواندن بخش تعیین شده هر روزه اش از کتاب مقدس بوده که آقای راچستر وارد اطاقش شده بود