پرنشاط من نبود.)
از برخورد خانم فرفاکس متعجب شدم: سرخود را از پنجره بیرون آورد و با قیافه گرفته ای گفت: «دوشیزه ایر، نمی آیید صبحانه بخورید؟» در طول مدت صرف صبحانه بی اعتنا و ساکت بود. در آن موقع نمی توانستم او را از اشتباه بیرون بیاورم. بایست صبر میکردم تا کارفرمایم به او توضیح بدهد؛ او هم بایست صبر میکرد. آنقدر که می توانستم غذا خوردم، و به سرعت به طبقه بالا رفتم. به آدل برخوردم که داشت از کلاس درس بیرون می آمد
- کجا داری می روی؟ الان موقع درس است.» | - «آقای راچستر مرا به دایه خانه فرستاده .» - «حالا او کجاست؟
به اطاقی که از آنجا بیرون آمده بود اشاره کرده گفت: «آنجا.» وارد اطاق شدم؛ آنجا بود.
گفت: «بیا به من صبح بخیر بگو.» با خوشحالی جلو رفتم. حالا دیگر از حرفهای خشک و رسمی و حداکثر دست دادن خبری نبود بلکه در آغوش گرفتن و بوسه بود). .
گفت: وجین، تو شکفته و خندان و زیبا به نظر می رسی. امروز صبح واقعا قشنگ شده ای. آیا این همان پریزاد کوچک رنگ پریده من است؟ این دانه خردل من است؟ این دخترک بشاش با گونه های فرورفته و لبهای گلی، موی نرم ابریشمین فندقی و چشمهای میشی درخشان همان است که قبلا . بوده؟ (برای اطلاع خواننده می گویم که چشمان من سبز بود. خطای او را ببخشید؛ تصور میکنم از نظر او چشمانم رنگ جدیدی به خود گرفته بودند.)
- من جین ایر هستم، آقا.»
افزود: «به زودی جین راچستر خواهی شد؛ تا یک ماه دیگر، جنت، حتی یک روز هم بیشتر نخواهد شد. می شنوی ؟ |
می شنیدم، اما کاملا نمی توانستم سردر بیاورم. گیج شده بودم . احساس من، آنچه در قلب خود حس میکردم نیرومندتر از شادی بود، چیزی کوبنده و بیحس کننده بود. به گمانم چیزی مثل ترس بود.
- اول رنگت سرخ شد و حالا سفید، جین؛ علتش چیست؟»
از برخورد خانم فرفاکس متعجب شدم: سرخود را از پنجره بیرون آورد و با قیافه گرفته ای گفت: «دوشیزه ایر، نمی آیید صبحانه بخورید؟» در طول مدت صرف صبحانه بی اعتنا و ساکت بود. در آن موقع نمی توانستم او را از اشتباه بیرون بیاورم. بایست صبر میکردم تا کارفرمایم به او توضیح بدهد؛ او هم بایست صبر میکرد. آنقدر که می توانستم غذا خوردم، و به سرعت به طبقه بالا رفتم. به آدل برخوردم که داشت از کلاس درس بیرون می آمد
- کجا داری می روی؟ الان موقع درس است.» | - «آقای راچستر مرا به دایه خانه فرستاده .» - «حالا او کجاست؟
به اطاقی که از آنجا بیرون آمده بود اشاره کرده گفت: «آنجا.» وارد اطاق شدم؛ آنجا بود.
گفت: «بیا به من صبح بخیر بگو.» با خوشحالی جلو رفتم. حالا دیگر از حرفهای خشک و رسمی و حداکثر دست دادن خبری نبود بلکه در آغوش گرفتن و بوسه بود). .
گفت: وجین، تو شکفته و خندان و زیبا به نظر می رسی. امروز صبح واقعا قشنگ شده ای. آیا این همان پریزاد کوچک رنگ پریده من است؟ این دانه خردل من است؟ این دخترک بشاش با گونه های فرورفته و لبهای گلی، موی نرم ابریشمین فندقی و چشمهای میشی درخشان همان است که قبلا . بوده؟ (برای اطلاع خواننده می گویم که چشمان من سبز بود. خطای او را ببخشید؛ تصور میکنم از نظر او چشمانم رنگ جدیدی به خود گرفته بودند.)
- من جین ایر هستم، آقا.»
افزود: «به زودی جین راچستر خواهی شد؛ تا یک ماه دیگر، جنت، حتی یک روز هم بیشتر نخواهد شد. می شنوی ؟ |
می شنیدم، اما کاملا نمی توانستم سردر بیاورم. گیج شده بودم . احساس من، آنچه در قلب خود حس میکردم نیرومندتر از شادی بود، چیزی کوبنده و بیحس کننده بود. به گمانم چیزی مثل ترس بود.
- اول رنگت سرخ شد و حالا سفید، جین؛ علتش چیست؟»