همچنان که از خواب برخاسته لباس می پوشیدم به آنچه اتفاق افتاده بود فکر می کردم، و از خود می پرسیدم که آیا آنچه دیده ام رویانیست. بعد از آن که آقای راچستر را دوباره دیدم و شنیدم که سخنان خود راجع به عشق و قول ازدواج را تکرار کرد توانستم از واقعی بودن مشاهد اتم مطمئن شوم)
ضمن مرتب ساختن موهایم چهره ام را در آیینه نگاه میکردم دیدم که دیگر ساده و زشت نیست: در طرح آن، امید و در رنگش زندگی خوانده می شد؛ چشمانم طوری به نظر می رسید که گفتی سرچشمۂ وصال را دیده اند و فروغی از آن آب صاف پرتلألو در خود دارند. پیش از ماجرای شب گذشته، اغلب علاقه ای نداشتم به صورت اربابم نگاه کنم چون بیم داشتم که از نگاه من خوشش نیاید اما حالا اطمینان داشتم که می توانم سرخود را در مقابل او بالا بگیرم، و نگاه محبت آمیز او را بی پاسخ نگذارم. از جالباسی خود یک دست لباس ساده اما پاکیزه برداشتم و پوشیدم.. ظاهرا هیچ لباسی تا آن زمان آنقدر خوب به من نمی برازید چون هیچ لباسی را با چنان حالت شادی نپوشیده بودم.
وقتی به طبقه پایین شتافتم تعجبی نکردم از این که می دیدم آن طوقان شب قبل جایش را به یک صبح درخشان ماه ژوئن داده؛ از میان در شیشه ای که آن را باز گذاشته بودند نفس نسیم تازه و معطری حس میکردم. وقتی من آنقدر شاد بودم طبیعت هم باید شاد باشد. یک زن گدا و پسر کوچکش - هر دو با لباسهای مندرسن - از خیابان جلوی در خانه عبور می کردند به سرعت پایین رفتم و تمام پولی را که اتفاقا در کیسه پولم داشتم و به اندازه سه چهار شیلینگ بود به آنها دادم؛ بالاخره آنها هم بایست در جشن شادمانی من شرکت میکردند. صدای قارقار کلاغهای سیاه به گوش می رسید. پرندگان خوشخوان آواز سرداده بودند اما هیچیک از آنها شادتر و خوش آهنگ تر از قلب
ضمن مرتب ساختن موهایم چهره ام را در آیینه نگاه میکردم دیدم که دیگر ساده و زشت نیست: در طرح آن، امید و در رنگش زندگی خوانده می شد؛ چشمانم طوری به نظر می رسید که گفتی سرچشمۂ وصال را دیده اند و فروغی از آن آب صاف پرتلألو در خود دارند. پیش از ماجرای شب گذشته، اغلب علاقه ای نداشتم به صورت اربابم نگاه کنم چون بیم داشتم که از نگاه من خوشش نیاید اما حالا اطمینان داشتم که می توانم سرخود را در مقابل او بالا بگیرم، و نگاه محبت آمیز او را بی پاسخ نگذارم. از جالباسی خود یک دست لباس ساده اما پاکیزه برداشتم و پوشیدم.. ظاهرا هیچ لباسی تا آن زمان آنقدر خوب به من نمی برازید چون هیچ لباسی را با چنان حالت شادی نپوشیده بودم.
وقتی به طبقه پایین شتافتم تعجبی نکردم از این که می دیدم آن طوقان شب قبل جایش را به یک صبح درخشان ماه ژوئن داده؛ از میان در شیشه ای که آن را باز گذاشته بودند نفس نسیم تازه و معطری حس میکردم. وقتی من آنقدر شاد بودم طبیعت هم باید شاد باشد. یک زن گدا و پسر کوچکش - هر دو با لباسهای مندرسن - از خیابان جلوی در خانه عبور می کردند به سرعت پایین رفتم و تمام پولی را که اتفاقا در کیسه پولم داشتم و به اندازه سه چهار شیلینگ بود به آنها دادم؛ بالاخره آنها هم بایست در جشن شادمانی من شرکت میکردند. صدای قارقار کلاغهای سیاه به گوش می رسید. پرندگان خوشخوان آواز سرداده بودند اما هیچیک از آنها شادتر و خوش آهنگ تر از قلب