نام کتاب: جین ایر
- «کسی نیست که دخالت کند، آقا. من خویشاوندی ندارم که خودش را جلو بیندازد.» او گفت: «حالا که نداری چه بهتر.» اگر او را کمتر دوست می داشتم ممکن بود طرز حرف زدن و نگاه کردن شاد و پرشور او را دور از نزاکت بدانم؛ اما در حالی که کنارش نشسته و از آن کابوس جدایی بیدار شدم و به بهشت پیوند فراخوانده شده بودم فقط به سرچشمه لطفی می اندیشیدم که آب فراوانی از آن می جوشید، و به من عطا شده بود تا از آن بنوشم و سیراب شوم.) پیاپی از من می پرسید: «آیا احساس خوشبختی میکنی، جین؟» و من هم پیاپی پاسخ می دادم: «بله.» بعد زیرلب گفت: «این کفاره خواهد بود. مگر نه این است که او را بیدوست، نا امید و دلتنگ دیده ام؟ آیا از او محافظت نخواهم کرد، او را عزیز نخواهم داشت و مایه تسلی او نخواهم بود؟ آیا قلبم خالی از عشق است، و آیا به قولم وفادار نخواهم بود؟ این در محکمه عدل الهی کفاره خواهد بود. می دانم که آفریدگار من آنچه را انجام می دهم به عنوان کفاره خواهد پذیرفت. در برابر قضاوت مردم، خودم را بیگناه می دانم؛ برای نظر مردم اهمیتی قائل نیستم.)
اما آن شب آسمان را چه شده بود؟ ماه هنوز غروب نکرده بود اما هر دومان در سایه بودیم. با آن که نزدیک اربابم نشسته بودم چهره اش را به وضوح نمی توانستم ببینم. و درخت بلوط را چه می شد؟ همچنان که باد در خیابان درختان غار صدا میکرد و ما را به جنب و جوش انداخته بود آن درخت تنومند پیچ و تاب می خورد و ناله میکرد.
آقای راچستر گفت: «باید برویم داخل خانه ؛ هوا تغییر کرده و گرنه تا صبح می توانستم اینجا پیش تو بنشینم، جین . »
در دل خود جواب دادم: «من هم می توانستم پیش تو بمانم.» شاید می خواستم این جمله را بر زبان هم بیاورم اما ناگهان از ابری که داشتم به آن نگاه میکردم جرقه مربی رنگ و بسیار پرنوری بیرون زد. صدای ترق ترق چنان شدید بود که آن را در نزدیکی خود می شنیدم. تنها کاری که به فکرم رسید این بود که چشمان حیرتزده ام را پشت شانه آقای راچستر پنهان کنم.
باران به شدت شروع به باریدن کرد. او به سرعت مرا به بالای خیابان

صفحه 360 از 649