- «همسر آینده تان میان ماست.» | برخاست، و با یک گام خود را به من رساند.
گفت: «همسر آینده ام اینجاست.» دوباره مرا به طرف خود کشید و گفت: «برای این که شبیه من و برابر من اینجاست. آیا با من ازدواج میکنی، جین ؟
و باز هم پاسخی ندادم، و باز هم خود را جمع کردم و از او کنار کشیدم چون هنوز حرفهایش را باور نداشتم.»
- به حرفهای من شک داری، جین ؟ - کاملا .» - «به من ایمان نداری؟» - «حتی یک سرسوز .»
با خشم پرسید: «آیا به نظر تومن دروغگو هستم؟ شکاک کوچولو متقاعد خواهی شد. من چه عشقی می توانم به دوشیزه اینگرام داشته باشم؟ هیچ، و این را توخودت می دانی. او چه عشقی می تواند به من داشته باشد؟ هیچ، چون یک روز برای اثبات آن خود را به زحمت انداختم: شایعه ای ساختم و ترتیبی دادم که به گوشش برسد. آن شایعه این بود که ثروت من به اندازه یک سوم آنچه تصور می شود هم نیست. بعد از پخش این شایعه ظاهرة به طور اتفاقی او را ملاقات کردم تا ببینم نتیجه چه شده. خود و مادرش هردو با سردی با من رو بروشدند. من نمی خواستم و نمی توانستم با دوشیزه اینگرام ازدواج کنم. تو را، تو موجود عجیب و کمابیش غیرطبیعی! را، مثل وجود خودم دوست دارم. از تو که به قول خودت فقیر، گمنام، کوچک و ساده هستی- تقاضا میکنم مرا به همسری بپذیری »
من، که از جدی بودن و مخصوصا خودمانی شدن او، کم کم به صداقت او پی می بردم با تعجب پرسیدم: «چی، از من! منی که در این دنیا هیچ دوستی جز شما ندارم آن هم اگر دوست من باشید و حتی دارای یک شیلینگ بیشتر از آن پولی که به من داده اید، نیستم؟
- «از تو، جین. من باید تو را برای خودم بخواهم، کاملا برای خودم. آیا از آن من خواهی شد؟ بگو بله، زود.»
گفت: «همسر آینده ام اینجاست.» دوباره مرا به طرف خود کشید و گفت: «برای این که شبیه من و برابر من اینجاست. آیا با من ازدواج میکنی، جین ؟
و باز هم پاسخی ندادم، و باز هم خود را جمع کردم و از او کنار کشیدم چون هنوز حرفهایش را باور نداشتم.»
- به حرفهای من شک داری، جین ؟ - کاملا .» - «به من ایمان نداری؟» - «حتی یک سرسوز .»
با خشم پرسید: «آیا به نظر تومن دروغگو هستم؟ شکاک کوچولو متقاعد خواهی شد. من چه عشقی می توانم به دوشیزه اینگرام داشته باشم؟ هیچ، و این را توخودت می دانی. او چه عشقی می تواند به من داشته باشد؟ هیچ، چون یک روز برای اثبات آن خود را به زحمت انداختم: شایعه ای ساختم و ترتیبی دادم که به گوشش برسد. آن شایعه این بود که ثروت من به اندازه یک سوم آنچه تصور می شود هم نیست. بعد از پخش این شایعه ظاهرة به طور اتفاقی او را ملاقات کردم تا ببینم نتیجه چه شده. خود و مادرش هردو با سردی با من رو بروشدند. من نمی خواستم و نمی توانستم با دوشیزه اینگرام ازدواج کنم. تو را، تو موجود عجیب و کمابیش غیرطبیعی! را، مثل وجود خودم دوست دارم. از تو که به قول خودت فقیر، گمنام، کوچک و ساده هستی- تقاضا میکنم مرا به همسری بپذیری »
من، که از جدی بودن و مخصوصا خودمانی شدن او، کم کم به صداقت او پی می بردم با تعجب پرسیدم: «چی، از من! منی که در این دنیا هیچ دوستی جز شما ندارم آن هم اگر دوست من باشید و حتی دارای یک شیلینگ بیشتر از آن پولی که به من داده اید، نیستم؟
- «از تو، جین. من باید تو را برای خودم بخواهم، کاملا برای خودم. آیا از آن من خواهی شد؟ بگو بله، زود.»