نام کتاب: جین ایر
را میکند اینقدر تقلا نکن.»
- «من پرنده نیستم، و هیچ دامی برای من پهن نشده. یک انسان آزادم که اراده مستقلی دارم، اراده ای که برای جدا شدن از شما آن را به کار میگیرم.»
با تقلای دیگری خود را از میان بازوانش) آزاد کردم، و با سر برافراشته در برابرش ایستادم.
گفت: «و اراده ات سرنوشتت را معین خواهد کرد. من دستم، قلبم و سهمی از تمام ثروتم را به تو می دهم.»
- «به این نمایش مضحک شما فقط می خندم.»
- «از تو می خواهم زندگی را در کنار من بگذرانی؛ نیمه دوم من و بهترین دوست من در این عالم باشی.»
- «برای چنین سرنوشتی شما قبلا انتخاب خودتان را انجام داده اید، و باید بر سر قولتان باشید.)
- «جین، چند لحظه آرام باش؛ تو بیش از اندازه به هیجان آمده ای. من هم باید آرام باشم.»ا
نسیمی از بالای خیابانی درختان غار وزید، شاخه های درخت بلوط را لرزاند، بعد دور شد، بازهم دور شد؛ به نقطه نامعلومی رفت. دیگر نبود. تنها صدایی که در آن لحظه شنیده می شد نغمۂ بلبل بود. با شنیدن نغمه سرایی آن دوباره به گریه افتادم. آقای راچستر آرام نشسته بود، و با قیافه ای مهربان و جدی به من نگاه می کرد. کمی طول کشید تا دوباره به حرف آمد؛ سرانجام گفت: «بیا کنار من، جین، تا در باره حرفهامان توضیح بدهیم و یکدیگر را بهتر بشناسیم.»
- «هرگز کنار شما نخواهم آمد؛ من حالا از اینجا برکنده شده ام، و دیگر نمی توانم برگردم.»
- راما، جین، من می خواهم که تو همسر من باشی؛ آن کسی که می خواهم با او ازدواج کنم فقط تو هستی)»
ماکت بودم. تصور می کردم مرا مسخره میکند. - «بیا، جین. بیا اینجا.»

صفحه 357 از 649