- نه، باید بمانید! قسم می خورم، و این قسم را زیر پا نخواهم گذاشت.»)
در حالی که حالتی شبیه خشم به من دست داده بود جواب دادم: «به شما می گویم که باید بروم! آیا فکر می کنید می توانم بمانم تا در نظر شما تبدیل به هیچ شوم ؟ آیا فکر می کنید من یک آدم بی اراده و مثل یک آلت فعل بدون احساسم؟ و می توانم تحمل کنم که لقمه نانم را از دهانم بقاپند و جرعه آبم را از لیوانم خالی کنند؟ آیا تصور می کنید چون فقیر، گمنام، ساده و کوچکم روح و قلب هم ندارم؟ اشتباه میکنید ! من هم روحم به اندازه شماست، و قلبم مثل شما کامل است! و اگر خداوند به من بهره ای از زیبایی و ثروت زیاد عطا کرده بود مثل حالا به آسانی از شما جدا نمی شدم ؛ جدایی را به همین اندازه که حالا برای من سخت است برای شما هم سخت می کردم. من حالا با شما با مراعات آداب و سنن و رسوم قراردادی، و یا حتی با جسم فناپذیر حرف نمی زنم؛ این روح من است که روح شما را مخاطب ساخته، درست مثل آن است که هر دومان سراز قبر درآورده و در موضعی برابر همچنان که هستیم ! در پیشگاه خداوند ایستاده ایم .
. ( آقای راچستر تکرار کرد: «همچنان که هستیم! همینطورست.» و همچنان که مرا میان بازوانش گرفته به سینه اش چسبانیده بود لبهایش را به البهایم فشرد و گفت: «همینطورست، جین ! »
تکرار کردم: «بله، همینطورمست، آقا. و در عین حال اینطور نیست چون شما دارای همسر هستید، با وضنع یک مرد متاهل را دارید، و با کسی که از شما پایین ترست عروسی میکنید - با کسی عروس می کنید که با هم توافقی ندارید با کسی که به عقیده من واقعا عاشق او نیستید چون دیده ام و شنیده ام که با او رفتارتان جدی نیست و مسخره اش می کنید. من چنین پیوندی را حقیر می دانم ، بنابراین از شما بهترم؛ بگذارید بروم!»
- «کجا، جین؟ به ایرلند ؟ »
- «بله، به ایرلند. عقده دلم را خالی کردم، و حالا می توانم به هرجا بروم.»
- «جین، آرام باش! مثل یک پرنده وحشی دیوانه که پر و بال خودش
در حالی که حالتی شبیه خشم به من دست داده بود جواب دادم: «به شما می گویم که باید بروم! آیا فکر می کنید می توانم بمانم تا در نظر شما تبدیل به هیچ شوم ؟ آیا فکر می کنید من یک آدم بی اراده و مثل یک آلت فعل بدون احساسم؟ و می توانم تحمل کنم که لقمه نانم را از دهانم بقاپند و جرعه آبم را از لیوانم خالی کنند؟ آیا تصور می کنید چون فقیر، گمنام، ساده و کوچکم روح و قلب هم ندارم؟ اشتباه میکنید ! من هم روحم به اندازه شماست، و قلبم مثل شما کامل است! و اگر خداوند به من بهره ای از زیبایی و ثروت زیاد عطا کرده بود مثل حالا به آسانی از شما جدا نمی شدم ؛ جدایی را به همین اندازه که حالا برای من سخت است برای شما هم سخت می کردم. من حالا با شما با مراعات آداب و سنن و رسوم قراردادی، و یا حتی با جسم فناپذیر حرف نمی زنم؛ این روح من است که روح شما را مخاطب ساخته، درست مثل آن است که هر دومان سراز قبر درآورده و در موضعی برابر همچنان که هستیم ! در پیشگاه خداوند ایستاده ایم .
. ( آقای راچستر تکرار کرد: «همچنان که هستیم! همینطورست.» و همچنان که مرا میان بازوانش گرفته به سینه اش چسبانیده بود لبهایش را به البهایم فشرد و گفت: «همینطورست، جین ! »
تکرار کردم: «بله، همینطورمست، آقا. و در عین حال اینطور نیست چون شما دارای همسر هستید، با وضنع یک مرد متاهل را دارید، و با کسی که از شما پایین ترست عروسی میکنید - با کسی عروس می کنید که با هم توافقی ندارید با کسی که به عقیده من واقعا عاشق او نیستید چون دیده ام و شنیده ام که با او رفتارتان جدی نیست و مسخره اش می کنید. من چنین پیوندی را حقیر می دانم ، بنابراین از شما بهترم؛ بگذارید بروم!»
- «کجا، جین؟ به ایرلند ؟ »
- «بله، به ایرلند. عقده دلم را خالی کردم، و حالا می توانم به هرجا بروم.»
- «جین، آرام باش! مثل یک پرنده وحشی دیوانه که پر و بال خودش