نام کتاب: جین ایر
همچنان که گوش میکردم با حالتی متشنج میگریستم چون دیگر نمی توانستم برای خودداری از گریه خود را در فشار بیشتری بگذارم. ناچار تسلیم شدم. از فرط پریشانی می لرزیدم. وقتی توانستم حرف بزنم فقط گفتم ای کاش هرگز متولد نمی شدم، و ای کاش هرگز به ثورنفیلد نیامده بودم
- «برای این که از ترک آن متأسفی؟»
حرارت هیجان، که در اثر اندوه و عشق در ونم شدت یافته بود، در تب و تاب تسلط بر من بود، و تقلا می کرد تا کاملا مرا تحت اختیار بگیرد چون برای خود حق تسلط قائل بود: حق غلبه، زیستن، شوریدن و در نهایت، زمام کار را به دست گرفتن؛ بله، حق سخن گفتن. بنابراین گفتم:
-(«برای جدا شدن از تورنفیلد غمگینم؛ ثورنفیلد را دوست دارم چون زندگی کامل و پرنشاطی - ولو به طور موقت در آن داشته ام. در اینجا کسی مرا زیر پای خود له نکرده، متحجر نشده ام و کسی مرا تحقیر نکرده. از همصبحتی با آنچه در نظرم درخشان، پرتوان و عالی است محروم نبوده ام. با آنچه مورد احترامم بوده، و با آنچه برایم نشاط انگیز بوده با یک روح مبتکر، نیرومند و رها از قیود، رویاروی، گفت وگو کرده ام. با شما آشنا شده ام، آقای راچستر، و احساس اجبار به جدایی مطلق و دائمی از شما برایم وحشتناک و ملال انگیزست. ضرورت این جدایی را درک میکنم؛ مثل ضرورت مرگ است.» )
ناگهان پرسید: «از کجا متوجه این ضرورت شده ای؟ » - «از کجا؟ شما، آقا، آن را در برابر من مطرح کردید.) - به چه صورتی؟»
- « به صورت دوشیزه اینگرام؛ یک زن اصیلزاده و زیبا، همسر آینده تان.»
- «همسر آینده ام ! چه همسر آینده ای ؟ من همسر آینده ای ندارم ! » - «اما. خواهید داشت.»
در حالی که دندانهای خود را به هم می فشرد گفت: «بله، خواهم داشت! خواهم داشت!»
م «در این صورت من باید بروم شما خودتان گفتید .»

صفحه 355 از 649