دیگر هرگز تو را نخواهم دید، جین. این، در واقع، مسلم است؛ من هیچوقت به ایرلند نمی آیم چون خودم زیاد علاقه ای به دیدن آن کشور ندارم. ما در این مدت دوستان خوبی بودیم، جین، مگر نه؟»
- «بله، آقا.)
- «وقتی قرار شد دو دوست از یکدیگر جدا بشوند میل دارند کمی کنار هم بنشینند. بیا تا همزمان با وقتی که ستاره ها در آسمان بالای سرمان زندگی درخشان خود را شروع کنند نیم ساعتی بنشینیم و با آرامش راجع به سفر و جدایی باهم حرف بزنیم. آهان، این درخت بلوط و این هم نیمکتی که زیر آن گذاشته اند. بیا، امشب در اینجا با آرامش بنشینیم هر چند تقدیر چنین خواسته که دیگر هرگز در چنین جایی کنار هم نباشیم. خودش نشست و جایی هم برای من باز کرد تا کنارش بنشینم ا ا «ایرلند خیلی به اینجا دورست، جین، و من متاسفم که دوست کوچکم را به چنین سفر خسته کننده ای می فرستم. اما حالا که نمی توانم کار بهتری برای تو انجام بدهم آیا چاره دیگری هست؟ آیا فکر میکنی از اقوام من هستی، جین؟ »
و در این موقع اصلا نمی توانستم جوابی بدهم چون بغض گلویم را گرفته بود.
گفت: «این را از این جهت می گویم که گاهی در باره تواحساس عجیبی به من دست می دهد . مخصوصا وقتی که نزدیک من هستی، مثل حالا. مثل این است که رشته ای از یک نقطه زیر دنده های چپم با رشته مشابهی در همان نقطه از بدن تو به طور ناگشودنی و محکمی به هم گره خورده . اگر آن کانال متلاطم و راه خشکی که بیشتر از دویست مایل است میان ما جدایی بیندازد می ترسم که آن رشته پاره شود و این احساس به من دست بدهد که قلبم مجروح شده. و اما تو، مرا فراموش خواهی کرد.»
- «هرگز فراموش نخواهم کرد، آقا. خودتان خوب می دانید که...» دیگر نتوانستم ادامه دهم.
- «جین، صدای آواز بلبل را در آن درختستان میشنوی؟ گوش کن!»
- «بله، آقا.)
- «وقتی قرار شد دو دوست از یکدیگر جدا بشوند میل دارند کمی کنار هم بنشینند. بیا تا همزمان با وقتی که ستاره ها در آسمان بالای سرمان زندگی درخشان خود را شروع کنند نیم ساعتی بنشینیم و با آرامش راجع به سفر و جدایی باهم حرف بزنیم. آهان، این درخت بلوط و این هم نیمکتی که زیر آن گذاشته اند. بیا، امشب در اینجا با آرامش بنشینیم هر چند تقدیر چنین خواسته که دیگر هرگز در چنین جایی کنار هم نباشیم. خودش نشست و جایی هم برای من باز کرد تا کنارش بنشینم ا ا «ایرلند خیلی به اینجا دورست، جین، و من متاسفم که دوست کوچکم را به چنین سفر خسته کننده ای می فرستم. اما حالا که نمی توانم کار بهتری برای تو انجام بدهم آیا چاره دیگری هست؟ آیا فکر میکنی از اقوام من هستی، جین؟ »
و در این موقع اصلا نمی توانستم جوابی بدهم چون بغض گلویم را گرفته بود.
گفت: «این را از این جهت می گویم که گاهی در باره تواحساس عجیبی به من دست می دهد . مخصوصا وقتی که نزدیک من هستی، مثل حالا. مثل این است که رشته ای از یک نقطه زیر دنده های چپم با رشته مشابهی در همان نقطه از بدن تو به طور ناگشودنی و محکمی به هم گره خورده . اگر آن کانال متلاطم و راه خشکی که بیشتر از دویست مایل است میان ما جدایی بیندازد می ترسم که آن رشته پاره شود و این احساس به من دست بدهد که قلبم مجروح شده. و اما تو، مرا فراموش خواهی کرد.»
- «هرگز فراموش نخواهم کرد، آقا. خودتان خوب می دانید که...» دیگر نتوانستم ادامه دهم.
- «جین، صدای آواز بلبل را در آن درختستان میشنوی؟ گوش کن!»