- «د- قی- قأ، قطعأ؛ توبا تیزهوشی همیشگیت حقیقت را گفتی.»
- «به زودی، آقا؟»
- «خیلی زود، عزی...، یعنی دوشیزه ایر، و تویادت می آید، جین، اولین بار من، یا شایعه، به وضوح این را گفتم که قصد دارم از این حالت تجرد چند ساله خارج بشوم وطوق مقدس ازدواج را به گردن بیندازم یا به عبارت دیگر، به اقلیم مقدس ازدواج قدم بگذارم - خلاصه، قلب خودم را به دوشیزه اینگرام بدهم (او خیلی به سر من زیادست اما این مهم نیست - آدم نمی تواند از موجود بسیار زیبایی مثل بلانش قشنگ من خیلی متوقع باشد): خوب، همانطور که داشتم میگفتم، به من گوش کن، جین! تو که حالا در جست وجوی پروانه های دیگری نیستی، مگر نه؟ آن که دیدی فقط یک کفشدوزک بود، جانم، و «پرواز کنان راه خانه را در پیش داشت». می خواهم چیزی را به یادت بیاورم: با بصیرت قابل احترامی که در تو می بینم، با آن دوراندیشی، محافظه کاری و تواضعی که شایسته شخص موظف و وابسته ای مثل توست می خواهم بگویم اولین بار تو مرا متوجه کردی که در صورت ازدواجم با دوشیزه اینگرام هم تو و هم آدل کوچک بهترست فورا از این خانه بروید. من جنبه اهانت آمیز این پیشنهاد را که در واقع نوعی تهمت به شخصیت همسر محبوبم است نادیده میگیرم. در واقع، وقتی تو خیلی دور باشی، جنت، من سعی خواهم کرد آن را فراموش کنم؛ فقط به راه حل توتوجه خواهم داشت؛ راه حل مهمی که باید برطبق آن عمل شود یعنی آدلم به مدرسه برود و توی دوشیزه ایر، باید به محل دیگری برای تدریس بروی »
- «بله، آقا، من بلافاصله به روزنامه آگهی خواهم داد و ضمنأ تصور میکنم» - می خواستم بگویم «تصور میکنم بتوانم اینجا بمانم تا جایی برای خودم پیدا کنم» اما این را نگفتم چون حس کردم با گفتن یک جمله طولانی خود را به مخاطره اظهار ضعف خواهم انداخت برای این که دیگر لحن کلامم کاملا در اختیارم نبود.
- آقای راچستر ادامه داد: «امیدوارم تا تقریبا یک ماه دیگر عروس را بیاورم، و در طول این مدت خودم برایت کار و محل زندگی پیدا خواهم کرد.»
- «به زودی، آقا؟»
- «خیلی زود، عزی...، یعنی دوشیزه ایر، و تویادت می آید، جین، اولین بار من، یا شایعه، به وضوح این را گفتم که قصد دارم از این حالت تجرد چند ساله خارج بشوم وطوق مقدس ازدواج را به گردن بیندازم یا به عبارت دیگر، به اقلیم مقدس ازدواج قدم بگذارم - خلاصه، قلب خودم را به دوشیزه اینگرام بدهم (او خیلی به سر من زیادست اما این مهم نیست - آدم نمی تواند از موجود بسیار زیبایی مثل بلانش قشنگ من خیلی متوقع باشد): خوب، همانطور که داشتم میگفتم، به من گوش کن، جین! تو که حالا در جست وجوی پروانه های دیگری نیستی، مگر نه؟ آن که دیدی فقط یک کفشدوزک بود، جانم، و «پرواز کنان راه خانه را در پیش داشت». می خواهم چیزی را به یادت بیاورم: با بصیرت قابل احترامی که در تو می بینم، با آن دوراندیشی، محافظه کاری و تواضعی که شایسته شخص موظف و وابسته ای مثل توست می خواهم بگویم اولین بار تو مرا متوجه کردی که در صورت ازدواجم با دوشیزه اینگرام هم تو و هم آدل کوچک بهترست فورا از این خانه بروید. من جنبه اهانت آمیز این پیشنهاد را که در واقع نوعی تهمت به شخصیت همسر محبوبم است نادیده میگیرم. در واقع، وقتی تو خیلی دور باشی، جنت، من سعی خواهم کرد آن را فراموش کنم؛ فقط به راه حل توتوجه خواهم داشت؛ راه حل مهمی که باید برطبق آن عمل شود یعنی آدلم به مدرسه برود و توی دوشیزه ایر، باید به محل دیگری برای تدریس بروی »
- «بله، آقا، من بلافاصله به روزنامه آگهی خواهم داد و ضمنأ تصور میکنم» - می خواستم بگویم «تصور میکنم بتوانم اینجا بمانم تا جایی برای خودم پیدا کنم» اما این را نگفتم چون حس کردم با گفتن یک جمله طولانی خود را به مخاطره اظهار ضعف خواهم انداخت برای این که دیگر لحن کلامم کاملا در اختیارم نبود.
- آقای راچستر ادامه داد: «امیدوارم تا تقریبا یک ماه دیگر عروس را بیاورم، و در طول این مدت خودم برایت کار و محل زندگی پیدا خواهم کرد.»