نام کتاب: جین ایر
وگرنه روح او آرام و کاملا بیخبر از چنین چیزی بود.)
و به خیابانی که در دو طرف آن درختان غار کاشته بودند وارد شدیم. همچنان که به آهستگی به طرف حصار روی گودال و درخت شاه بلوط پیش می رفتیم گفت: «جین، ثورنفیلد در تابستان خیلی دلپذیرست، اینطور نیست ؟ »
- «بله، آقا.»
- «تو، که به تماشای زیباییهای طبیعت علاقه داری و احساس درک زبان طبیعت در تو نیرومندست باید از این خانه خیلی خوشت آمده باشد؟»
- «من، در واقع، خودم را از طبیعت جدا نمی دانم.» |
- و هرچند نمی توانم سر در بیاورم اما می دانم که به آن بچه کوچک احمق، آدل، و حتی به آن پیرزن ساده لوح علاقه زیادی پیدا کرده ای؟»
- «بله، آقا؛ هر دوی آنها را، هر کدام از جهتی، دوست دارم.» - «و اگر از آنها جدا بشوی تأسف خواهی خورد؟ » - «بله. »
گفت: «افسوس! آهی کشید و اندکی مکث کرد. کمی بعد ادامه داد: در وال زندگی همیشه براین است که تا آدم می آید چند صباحی دریک
محل دلخواه با خیال راحت مستقر بشود ناگهان به او می گویند برخیز برو؛ زمان و استراحت تمام شده .»
پرسیدم: «آیا باید بروم، آقا؟ باید ثورنفیلد را ترک کنم؟»
- «فکر میکنم، بله، جین. متأسفم، جنت، چون در واقع نظر من این است که از اینجا بروی.»
این برایم یک ضربه بود اما نگذاشتم مرا از پا بیندازد. و بسیار خوب، آقا. وقتی دستور رفتن داده شود آماده خواهم شد.)
- «این دستور حالا داده می شود؛ لازم بود همین امشب دستور بدهم.»
- «پس خیال دارید ازدواج کنید، آقا ؟»

صفحه 351 از 649