نام کتاب: جین ایر
دور کنم.
از روی خاکهای نرم حاشیه چمن حرکت کردم تا صدای پایم توجهش را جلب نکند. در این موقع میان باغچه هایی ایستاده بود که یکی دوپارد با محلی که ناگزیر بودم از آنجا بگذرم، فاصله داشتند. ظاهرا پروانه او را سرگرم کرده بود. در دل خود گفتم: «خیلی خوب رد خواهم شد.» ماه که هنوز کامل بالا نیامده بود باعث درازتر شدن سایه اش شده بود. در حالی که از روی سایه اش میگذشتم بی آن که برگردد آهسته و به آرامی گفت: «جین، بیا به این موجود نگاه کن.))
من هیچ سرو صدایی نکرده بودم، و او هم در پشت سر خود چشم نداشت؛ آیا ممکن است سایه اش دارای حس باشد؟ اول یکه خودم، بعد به او نزدیک شدم. گفت: «به بالهایش نگاه کن؛ مرا به یاد یکی از حشرات هند غربی می اندازد. در انگلستان. آدم غالبأ نمی تواند شب پره ای به این بزرگی و زیبایی ببیند. اه، پرید!»
پروانه دور شد. من هم شرمگینانه از آقای راچستر فاصله گرفتم اما او به دنبالم می آمد. وقتی به دریچه رسیدیم گفت: «برگرد؛ در شبی به این قشنگی حیف است آدم در خانه بنشیند؛ در چنین موقعی که غروب خورشید با مهتاب مقارن شده اصلا نباید به فکر خوابیدن افتاد.» .
یکی از عیبهای من این است که، اگرچه گاهی در برابر هر گفته ای جواب آماده ای دارم اما مواردی پیش می آید که وقتی می خواهم بهانه ای بتراشم متأسفانه زبانم اصلا حرکت نمیکند؛ و معمولا در مواقع بحران روحی
که برای رهایی از مخمصه ای رنج آور مخصوصأ کلام ساده یا عذر به ظاهر موجهی لازم می شود، به هیچ وجه نمی توانم حرف بزنم. دوست نداشتم در این ساعت با آقای راچستر تنها در آن باغ میوه نیمه تاریک قدم بزنم اما نمی توانستم برای این که او را ترک بگویم بهانه ای پیدا کنم. با گامهایی آهسته و افکاری که سخت مشغول یافتن. بهانه ای برای رهایی از آن مخمصه بود به دنبال او روان بودم اما او آنقدر آرام و آنقدر موقر به نظر می رسید که من از احساس آشفتگی درون خود شرمنده شدم؛ ظاهرأ فکر بد - اگر در آنجا موجود بد یا پیامد بدی اصولا قابل تصور می بود - فقط در خود من وجود داشت

صفحه 350 از 649