همنوعان شخص او را دوست داشته باشند و حس کنند که حضور او برای آنها مایه آسایش بیشتری است
ا (من آن شب، مصممانه، چشمان خود را بر آینده بستم، و کوشیدم تا ندایی را که پیوسته مرا از جدایی قریب الوقوع و اندوه آینده باخبر می ساخت دیگر نشنوم. پس از صرف چای، خانم فرفاکس بافتنی خود را دست گرفت؛ من روی صندلی کوتاهی نزدیک او نشستم. آدل، که در کنار من روی فرش زانو زده بود، خود را تقریبا در آغوش من جا داد؛ مثل این بود که احساس محبت دو سویه ای ما را با حلقه طلایی آرامش احاطه کرده. در قلب خود از خداوند خواستم که ما را از یکدیگر جدا نکند، نه در آینده نزدیک و نه در آینده دوره همچنان که با آن وضع نشسته بودیم آقای راچستر سرزده وارد شد. نگاهی به ما انداخت که به نظر می رسید از دیدن منظره چندنفر که آنطور صمیمانه نزد هم نشسته اند خوشحال است. وقتی گفت تصور میکند بانوی پیر حالا حق دارد بگوید دخترخوانده اش را باز یافته، و بعد هم گفت می بیند که آذل « 5 "prete a croquer sa petite maman anglaise » است تقریبأ توانستم به خودم این امیدواری را بدهم این امیدواری را بدهم که ممکن است حتی بعد از ازدواجش ما را در جایی تحت حمایت خود نگهدارد، و ما را از آفتاب وجود خود کاملا محروم نکند)
اکنون در هفته با آرامشی غیرقابل اطمینان از بازگشت من به خانه ثورنفیلد میگذشت. هیچ حرفی از ازدواج ارباب خانه در میان نبود. هیچ تدارکی برای چنان واقعه ای مشاهده نمی کردم. تقریبا هر روز از خانم فرفاکس می پرسیدم که آیا نشنیده که هیچ تصمیمی در این باره گرفته شده باشد. پاسخشن همیشه منفی بود. یکبار گفت در واقع از آقای راچستر پرسیده که چه موقع خیال دارد عروس خود را به خانه بیاورد اما او فقط با شوخی و یکی از آن نگاههای عجیب خود به او پاسخ داده بود، و خانم فرفاکس نمی توانست بگوید که منظور او چه بوده.)
چیزی که به خصوص موجب تعجب من شده بود این بود که او دیگر به این طرف و آن طرف سفر نمیکرد و هیچوقت هم به اینگرام پارک نمی رفت.
.. آماده است که این مامان کوچولو را درسته قورت بدهد؟
ا (من آن شب، مصممانه، چشمان خود را بر آینده بستم، و کوشیدم تا ندایی را که پیوسته مرا از جدایی قریب الوقوع و اندوه آینده باخبر می ساخت دیگر نشنوم. پس از صرف چای، خانم فرفاکس بافتنی خود را دست گرفت؛ من روی صندلی کوتاهی نزدیک او نشستم. آدل، که در کنار من روی فرش زانو زده بود، خود را تقریبا در آغوش من جا داد؛ مثل این بود که احساس محبت دو سویه ای ما را با حلقه طلایی آرامش احاطه کرده. در قلب خود از خداوند خواستم که ما را از یکدیگر جدا نکند، نه در آینده نزدیک و نه در آینده دوره همچنان که با آن وضع نشسته بودیم آقای راچستر سرزده وارد شد. نگاهی به ما انداخت که به نظر می رسید از دیدن منظره چندنفر که آنطور صمیمانه نزد هم نشسته اند خوشحال است. وقتی گفت تصور میکند بانوی پیر حالا حق دارد بگوید دخترخوانده اش را باز یافته، و بعد هم گفت می بیند که آذل « 5 "prete a croquer sa petite maman anglaise » است تقریبأ توانستم به خودم این امیدواری را بدهم این امیدواری را بدهم که ممکن است حتی بعد از ازدواجش ما را در جایی تحت حمایت خود نگهدارد، و ما را از آفتاب وجود خود کاملا محروم نکند)
اکنون در هفته با آرامشی غیرقابل اطمینان از بازگشت من به خانه ثورنفیلد میگذشت. هیچ حرفی از ازدواج ارباب خانه در میان نبود. هیچ تدارکی برای چنان واقعه ای مشاهده نمی کردم. تقریبا هر روز از خانم فرفاکس می پرسیدم که آیا نشنیده که هیچ تصمیمی در این باره گرفته شده باشد. پاسخشن همیشه منفی بود. یکبار گفت در واقع از آقای راچستر پرسیده که چه موقع خیال دارد عروس خود را به خانه بیاورد اما او فقط با شوخی و یکی از آن نگاههای عجیب خود به او پاسخ داده بود، و خانم فرفاکس نمی توانست بگوید که منظور او چه بوده.)
چیزی که به خصوص موجب تعجب من شده بود این بود که او دیگر به این طرف و آن طرف سفر نمیکرد و هیچوقت هم به اینگرام پارک نمی رفت.
.. آماده است که این مامان کوچولو را درسته قورت بدهد؟