قبیل بدهی تا زیبا بشوم؟ ا - «جادو در این مورد نمی تواند اثری داشته باشد، آقا.» بعد در دل خودم به دنبال این جمله افزودم: «تنها طلسم لازم، چشمان یک عاشق است؛ در چنان چشمهایی شما به حد کافی زیبا هستید؛ یا بهتر بگویم، خشونت ظاهر شما قدرتش بیشتر از زیبایی است.»)
آقای راچستر گاهی با فراستی که برای من در نیافتنی بود افکار بر زبان نیامده مرا می خواند: در این گفت وگو که باهم داشتیم به پاسخی که فورا و با صراحت برزبان آوردم توجهی نکرد بلکه با یکی از آن لبخندهای خاص خود که به ندرت برلبانش نقش می بست به کلمات برزبان نیامده ام پاسخ داد. ظاهرا این گونه پاسخها را برای منظورهای مشترک خیلی مناسب می دانست. این لبخند، آفتاب واقعی احساس او بود که اکنون سخاوتمندانه آن را بر من می تاباند.
و در کنار خود جایی برای عبور من از پلکان باز کرد و گفت: «بیا رد شو، جیت".. برو داخل عمارت؛ با پاهای کوچک خسته ات از آستانه خانه یک دوست که در انتظار توست وارد شو.
تنها کاری که در این موقع بایست میکردم این بود که بی هیچ سخنی از او اطاعت کنم؛ احتیاجی نبود با او به گفت وگو بپردازم. بدون یک کلمه حرف از پله رد شدم، و قصدم این بود که او را همچنان آرام به حال خود بگذارم اما نیرویی در درونم مرا برانگیخت، و سرم را به طرف او برگرداند. گفتم - یا چیزی در من به جای من و علی رغم خواست من، گفت: «از این همه محبت شما ممنونم؛ آقای راچستر. بسیار خوشحالم از این که دوباره پیش شما برگشته ام؛ و هرجا شما باشید خانه من، تنها خانه من، همانجاست.» |
. ( این را گفتم و چنان به سرعت حرکت کردم که او، حتی اگر می خواست و سعی می کرد به من برسد، نمی توانست. آدل کوچولو با دیدن من می خواست از خوشحالی پردر بیاورد. خانم فرفاکس باهمان مهربانی ساده همیشگیش به من خوشامد گفت. لی لبخند زد، و حتی سوفی با خوشحالی گفت: «عصربخیر » خیلی دلپذیر بود؛ هیچ سعادتی به این نمی رسد که . 3. Janet : همان «جین» است که برای تحبیب به کار رفته.
آقای راچستر گاهی با فراستی که برای من در نیافتنی بود افکار بر زبان نیامده مرا می خواند: در این گفت وگو که باهم داشتیم به پاسخی که فورا و با صراحت برزبان آوردم توجهی نکرد بلکه با یکی از آن لبخندهای خاص خود که به ندرت برلبانش نقش می بست به کلمات برزبان نیامده ام پاسخ داد. ظاهرا این گونه پاسخها را برای منظورهای مشترک خیلی مناسب می دانست. این لبخند، آفتاب واقعی احساس او بود که اکنون سخاوتمندانه آن را بر من می تاباند.
و در کنار خود جایی برای عبور من از پلکان باز کرد و گفت: «بیا رد شو، جیت".. برو داخل عمارت؛ با پاهای کوچک خسته ات از آستانه خانه یک دوست که در انتظار توست وارد شو.
تنها کاری که در این موقع بایست میکردم این بود که بی هیچ سخنی از او اطاعت کنم؛ احتیاجی نبود با او به گفت وگو بپردازم. بدون یک کلمه حرف از پله رد شدم، و قصدم این بود که او را همچنان آرام به حال خود بگذارم اما نیرویی در درونم مرا برانگیخت، و سرم را به طرف او برگرداند. گفتم - یا چیزی در من به جای من و علی رغم خواست من، گفت: «از این همه محبت شما ممنونم؛ آقای راچستر. بسیار خوشحالم از این که دوباره پیش شما برگشته ام؛ و هرجا شما باشید خانه من، تنها خانه من، همانجاست.» |
. ( این را گفتم و چنان به سرعت حرکت کردم که او، حتی اگر می خواست و سعی می کرد به من برسد، نمی توانست. آدل کوچولو با دیدن من می خواست از خوشحالی پردر بیاورد. خانم فرفاکس باهمان مهربانی ساده همیشگیش به من خوشامد گفت. لی لبخند زد، و حتی سوفی با خوشحالی گفت: «عصربخیر » خیلی دلپذیر بود؛ هیچ سعادتی به این نمی رسد که . 3. Janet : همان «جین» است که برای تحبیب به کار رفته.