نام کتاب: جین ایر
این حال با قاطعیت نمی شد گفت که در ساعات بعد همینطور بی ابر بماند؛ رنگ آبی آن - در آن جاهایی که آبی مشاهده می شد- کمرنگ و صاف بود، و لایه های ابر، بلند و رقیق به نظر می آمدند. غروب هم گرم بود: هیچ پرتو ضعیف باران زایی آن را خنک نمی ساخت - به نظر می رسید در آنجا آتشی روشن است، در پس پرده مرمرین بخار آتشدانی می سوزد، و فروغ سرخ زرینی از روزنه های آن می تابد.
همچنان که از طول جاده کاسته می شد بیشتر خوشحال می شدم؛ چنان خوشحال بودم که یک بار ایستادم و از خود پرسیدم مفهوم این همه خوشحالی چیست و برای خود استدلال کردم جایی که دارم به آنجا باز میگردم نه خانه من است، نه اقامتگاه دائمی من و نه مکانی است که چند دوست صمیمی چشم به راه من و در انتظار دیدارم باشند. با خود گفتم: «خانم فرفاکس حتما با لبخندی به تو خوشامد خواهد گفت. آدل از شوق شروع به کف زدن خواهد کرد و برای دیدن تو به جلویت خواهد جست؛ اما خودت خیلی خوب می دانی که تو علاوه بر اینها در فکر شخص دیگری هستی، و در عین حال می دانی که او در فکر تو نیست.»
اما به راستی، جوانی چه خودسری و لجاجتی در خود دارد؟ خامی و بی تجربگی چطور دیدۂ بینای آدمی را می بندد؟ همه اینها مؤید آن بودند که نعمت دیدار دوباره آقای راچستر به حد کافی لذت بخش هست خواه به من نگاه کند خواه نکند؛ و همینها به من می گفتند: «بشتاب! بشتاب! تا آنجا که می توانی و فرصت باقی است نزد او باش؛ اما فقط چند روز یا حداکثر چند هفته دیگر و نه بیشتر؛ بعد هم برای همیشه از او جدا می شوی!» بعد دردی را که تازه در من سر باز کرده بود در خود فرو نشاندم - چیز تغییر شکل یافته ای بود که نمی توانستم خود را در مورد داشتن یا حفظ آن متقاعد کنم. برسرعت گامهایم افزودم.
در علفزارهای ثورنفیلد هم مشغول علف چینی هستند، یا درستتر بگویم، کارگران اکنون کار خود را تعطیل کرده، داسهای خود را به دوش گرفته دارند به خانه برمی گردند. خوب به موقع رسیدم. حالا باید از یکی دو قطعه زمین زراعی عبور کنم، بعد از جاده رد بشوم و به جلوی دروازه برسم.

صفحه 342 از 649