کدام به راه خود رفتیم. چون دیگر برایم مجالی نخواهد بود که دوباره به او یا خواهرش اشاره ای داشته باشم در اینجا مناسب می دانم خواننده را مطلع سازم که جیورجیانا با یک مرد ثروتمند عیاش زهواردر رفته ازدواج کرد، و الیزا راهبه شده، و امروز ریاست صومعه ای را که دوره نوآموزی خود را در آن گذرانیده برعهده دارد. ثروت خود را در همان دوره به صومعه بخشیده.
این را نمی دانم که اشخاص بعد از مدتی غیبت از خانه، اعم از غیبت طولانی یا کوتاه، وقتی به خانه برمی گردند چه احساسی دارند. در گذشته هرگز برایم اتفاق نیفتاده بود که چنین احساسی را تجربه کرده باشم. آنچه من تجربه کرده بودم از این قبیل بود که کودکی بعد از یک پیاده روی طولانی به گیتس هد برمی گردد_ تا او را به علت قیافه گرفته و افسرده اش سرزنش کنند؛ و بعدها، همان کودک از کلیسا به لووود برمی گردد _تا غذای کافی و جای گرم آرزو کند و نتواند هیچکدام را به دست بیاورد. هیچیک از این بازگشتها برایم دلپذیر یا مطلوب نبود. مغناطیسی نبود که مرا به نقطه ای بکشاند و هر چه به آن نقطه نزدیکتر شوم نیروی جاذبه آن بیشتر شود.
بازگشت به ثورنفیلدراهنوز نیازموده بودم که چه احساسی درمن پدید می آورد. حس میکردم سفر خسته کننده ای داشته خیلی خسته کننده: پیمودن پنجاه مایل در یک روز، گذراندن یک شب در مهمانسرایی در کنارجاده و پیمودن پنجاه مایل دیگر در روز بعد. در طول مدت دوازده ساعت اول به آخرین لحظات زندگی خانم رید می اندیشیدم: چهره تغییر شکل یافته و بیرنگ او را در نظر مجسم میکردم و صدایش را که به نحو عجیبی عوض شده بود می شنیدم. راجع به تشریفات بعد از مرگش تأمل میکردم: مراسم روز مرگ، تدفین، حمل جنازه، صف سیاهپوش مستأجران و خدمتکاران - عده خویشاوندان اندک بود ، سردابه گشوده دهان، کلیسای ساکت و تشریفات رسمی کلیسا. بعد به الیزا و جیور جیانا اندیشیدم: یکی را مرکز توجه یک سالن رقص و دیگری را ساکن همیشگی حجره یک صومعه در نظر مجسم میکردم؛ بعد درباره ویژگیهای شخصیت و رفتار جداگانه هر کدام می اندیشیدم و به تحلیل آنها می پرداختم. فرا رسیدن شب و ورود به شهر بزرگ... افکارم را پراکند. شب به افکارم صورت کاملا متفاوتی داد: همچنان که در رختخواب
این را نمی دانم که اشخاص بعد از مدتی غیبت از خانه، اعم از غیبت طولانی یا کوتاه، وقتی به خانه برمی گردند چه احساسی دارند. در گذشته هرگز برایم اتفاق نیفتاده بود که چنین احساسی را تجربه کرده باشم. آنچه من تجربه کرده بودم از این قبیل بود که کودکی بعد از یک پیاده روی طولانی به گیتس هد برمی گردد_ تا او را به علت قیافه گرفته و افسرده اش سرزنش کنند؛ و بعدها، همان کودک از کلیسا به لووود برمی گردد _تا غذای کافی و جای گرم آرزو کند و نتواند هیچکدام را به دست بیاورد. هیچیک از این بازگشتها برایم دلپذیر یا مطلوب نبود. مغناطیسی نبود که مرا به نقطه ای بکشاند و هر چه به آن نقطه نزدیکتر شوم نیروی جاذبه آن بیشتر شود.
بازگشت به ثورنفیلدراهنوز نیازموده بودم که چه احساسی درمن پدید می آورد. حس میکردم سفر خسته کننده ای داشته خیلی خسته کننده: پیمودن پنجاه مایل در یک روز، گذراندن یک شب در مهمانسرایی در کنارجاده و پیمودن پنجاه مایل دیگر در روز بعد. در طول مدت دوازده ساعت اول به آخرین لحظات زندگی خانم رید می اندیشیدم: چهره تغییر شکل یافته و بیرنگ او را در نظر مجسم میکردم و صدایش را که به نحو عجیبی عوض شده بود می شنیدم. راجع به تشریفات بعد از مرگش تأمل میکردم: مراسم روز مرگ، تدفین، حمل جنازه، صف سیاهپوش مستأجران و خدمتکاران - عده خویشاوندان اندک بود ، سردابه گشوده دهان، کلیسای ساکت و تشریفات رسمی کلیسا. بعد به الیزا و جیور جیانا اندیشیدم: یکی را مرکز توجه یک سالن رقص و دیگری را ساکن همیشگی حجره یک صومعه در نظر مجسم میکردم؛ بعد درباره ویژگیهای شخصیت و رفتار جداگانه هر کدام می اندیشیدم و به تحلیل آنها می پرداختم. فرا رسیدن شب و ورود به شهر بزرگ... افکارم را پراکند. شب به افکارم صورت کاملا متفاوتی داد: همچنان که در رختخواب