سرانجام، جیورجیانا را راه انداختم، اما حالا نوبت الیزا بود که از من بخواهد یک هفته دیگر آنجا بمانم. گفت تنظیم برنامه کارهایش به وقت و دقت خیلی زیادی نیاز دارد چون تصمیم گرفته به محلی برود که برایش ناشناخته است. تمام روز را در اطاقش می ماند، در را از داخل قفل می کرد و به پرکردن جامه دانها، خالی کردن کشوها و سوزاندن کاغذها می پرداخت؛ و در تمام این مدت با هیچکس ارتباطی نداشت، بنابراین از من خواست از خانه مراقبت کنم، و به نامه های تسلیت جواب بدهم.
یک روز صبح به من گفت: «تو دیگر آزادی» و افزود: «از کمکهای با ارزش و رفتار عاقلانه ات ممنونم! زندگی کردن با اشخاصی مثل تو خیلی فرق میکند تا با آدمهایی مثل جیورجیانا. تو در زندگی کار خودت را انجام می دهی و خودت را برکسی تحمیل نمیکنی.» بعد ادامه داد: «فردا عازم قاره* می شوم. در یک خانه مذهبی، یا به اصطلاح صومعه، در نزدیکی لیل* اقامت خواهم کرد. در آنجا آرامش خواهم داشت و کسی مزاحم زندگیم نخواهد بود. تا مدتی برای امتحان اصول مذهبی کلیسای کاتولیک و یادگیری دقیق روشهای آن وقتم را صرف خواهم کرد؛ در نهایت اگر به خوبی از عهده برآمدم و از مناسب بودن وضع آنجا مطمئن شدم مذهب کاتولیک اختیار می کنم و در سلک زنان تارک دنیا در می آیم .
در برابر این تصمیم اونه تعجبی از خود نشان دادم و نه کوشیدم که او
را از آن کار منصرف کنم. در دل گفتم: «این شغل دقیقا با وضع تو مناسب است و ممکن است خیلی هم برایت مفید باشد!»
در موقع خداحافظی گفت: «خداحافظ عمه زاده جین ایر. امیدوارم خوشبخت باشی؛ تا اندازه ای باهوش هستی.»
و من جواب دادم: «تو هم از هوش بی بهره نیستی ، دائی زاده الیزا، أما آنچه داری، تصور میکنم، تا یک سال دیگر در یک صومعه فرانسوی محصور خواهد شد. با این حال، این کار مربوط به خود توست و به من ارتباطی ندارد.»
گفت: «حق با توست» و با این کلمات از یکدیگر جدا شدیم و هر
یک روز صبح به من گفت: «تو دیگر آزادی» و افزود: «از کمکهای با ارزش و رفتار عاقلانه ات ممنونم! زندگی کردن با اشخاصی مثل تو خیلی فرق میکند تا با آدمهایی مثل جیورجیانا. تو در زندگی کار خودت را انجام می دهی و خودت را برکسی تحمیل نمیکنی.» بعد ادامه داد: «فردا عازم قاره* می شوم. در یک خانه مذهبی، یا به اصطلاح صومعه، در نزدیکی لیل* اقامت خواهم کرد. در آنجا آرامش خواهم داشت و کسی مزاحم زندگیم نخواهد بود. تا مدتی برای امتحان اصول مذهبی کلیسای کاتولیک و یادگیری دقیق روشهای آن وقتم را صرف خواهم کرد؛ در نهایت اگر به خوبی از عهده برآمدم و از مناسب بودن وضع آنجا مطمئن شدم مذهب کاتولیک اختیار می کنم و در سلک زنان تارک دنیا در می آیم .
در برابر این تصمیم اونه تعجبی از خود نشان دادم و نه کوشیدم که او
را از آن کار منصرف کنم. در دل گفتم: «این شغل دقیقا با وضع تو مناسب است و ممکن است خیلی هم برایت مفید باشد!»
در موقع خداحافظی گفت: «خداحافظ عمه زاده جین ایر. امیدوارم خوشبخت باشی؛ تا اندازه ای باهوش هستی.»
و من جواب دادم: «تو هم از هوش بی بهره نیستی ، دائی زاده الیزا، أما آنچه داری، تصور میکنم، تا یک سال دیگر در یک صومعه فرانسوی محصور خواهد شد. با این حال، این کار مربوط به خود توست و به من ارتباطی ندارد.»
گفت: «حق با توست» و با این کلمات از یکدیگر جدا شدیم و هر
Continent the : تمام قاره اروپا بجز جزایر بریتانیا.<br />Lisle