نام کتاب: جین ایر
روی بازویم نگهداشته بودم) دست سرد و شل او را با دست خود پوشاندم. وقتی فهمید دست من است انگشتان خود را عقب کشید؛ چشمان سرد و بینورش از تلاقی با نگاه خیره من پرهیز میکرد.
سرانجام گفتم: «هرطور مایلید؛ می خواهید مرا دوست داشته باشید می خواهید نداشته باشید. من به سهم خودم شما را می بخشم و از شما رضایت دارم. حالا از خداوند طلب بخشش کنید و آرام باشید.»
زن بد بخت زجر دیده! حالا دیگر خیلی دیر شده بود که سعی کند طرز فکر همیشگی خود را تغییر دهد؛ وقتی زنده بود همیشه به من کینه می ورزید - و حالا هم که در حال مرگ بود همچنان از من نفرت داشت.
در این موقع پرستار و پشت سر او بسی وارد اطاق شدند. باز نیم ساعت دیگر در آنجا ماندم به این امید که نشانه ای از محبت ببینم اما او چیزی نشان نداد. سخت، گیج و بیحس شده بود، و دیگر به هوش نیامد. ساعت دوازده آن شب مرد. من حضور نداشتم تا چشمانش را ببندم، هیچکدام از دخترهایش هم نبودند. صبح روز بعد خبر دادند که همه چیز تمام شد. جنازه اش هنوز آنجا بود. من و الیزا رفتیم به او نگاهی بیندازیم. جیورجیانا، که با صدای بلند گریه می کرد، گفت جرأت ندارد بیاید. سارا رید، که زمانی هیکلی ستبر و پرتحرک داشت، با صلابت و آرام دراز کشیده بود. پلکهایی سرد چشمان خشک و بیروح او را پوشانده بودند. پیشانی و خطوط چهره اش هنوز حالت روح نرمش ناپذیر و بی عطوفت او را نشان می دادند. آن جنازه به نظر من عجیب و پرهیبت بود. با قلبی مکدر و دردناک به آن چشم دوختم: هیچ اثری از نرمش، هیچ چیز مطبوع، هیچ چیز رقت انگیزیا امیدوارکننده و یا ملایم در آن چهره مشهود نبود. حالاتی که از سیمای وی خوانده می شد اندوهی جانگزا بخاطر تحقق نیافتن آرزوهای خودش ونه تأسف از رفتارش با من بود، و همینطور ترس ملال انگیز او را از مردن با چنان وضعی نشان می داد.
الیزا با آرامی به مادر خود خیره شده بود. پس از یک سکوت چند دقیقه ای اظهار داشت: «بنیه جسمی او طوری بود که می توانست عمر خیلی درازی داشته باشد؛ غم و رنج عمرش را کوتاه کرد.» و بعد تشنجی برای یک لحظه لبهایش را به هم جمع کرد و پس از آن که چهره اش حالت عادی خود را

صفحه 337 از 649