عزیز، دیگر به هیچیک از این چیزها فکرنکنید، بگذارید همه آنها از فکرتان بیرون بروند. اگر با لحن تندی با شما حرف زده ام مرا ببخشید. من آن وقت بچه بودم و الان از آن روز هشت نه سال گذشته.
به آنچه میگفتم توجهی نکرد. اما بعد از آن که کمی از آب نوشید و نفسی کشید به حرفهای خود اینطور ادامه داد:
- «می گویم که نتوانستم فراموش کنم؛ و انتقامم را گرفتم چون زندگی کردن تو پیش عمویت، و این که وضع راحت و مرفهی پیدا کنی چیزی بود که نمی توانستم تحمل کنم. برای او نوشتم که متأسفانه باید به اطلاع او برسانم که جین ایر مرده؛ مرگش در اثر تب تیفوس در لووود بوده . حالا، جین، هر کاری که میل داری انجام بده؛ برای او نامه بنویس و خبر مرا که در نامه نوشته ام تکذیب کن؛ هروقت او را دیدی بگو حرف من دروغ بوده. مثل این که تو برای این آفریده شده ای تا هدف زجر وشکنجه من باشی؛ آخرین ساعت عمرم صرف یادآوری خاطرات رفتاری می شود که اگر تو وجود نمیداشتی من هرگز وسوسه نمی شدم. آن رفتار را پیش بگیرم.»
- «اگر می توانید دیگر راجع به این موضوع فکر نکنید، زن دایی، نسبت به من محبت و بخشش داشته باشید...»
گفت: «اخلاق خیلی بدی در تو هست، چنان اخلاقی است که حس میکنم تا امروز درک آن برایم غیرممکن بوده؛ این که چطور توانستی در برابر رفتار من نه سال صبور و ساکت باشی و در سال دهم تمام خشم و خشونت خودت را بروز بدهی چیزی است که هرگز نمی توانم از آن سردر بیاورم.
- «اخلاق من آنقدرها هم بد نیست که شما تصور می کنید. من تندخو هستم اما کینه جونیستم. وقتی بچه کوچکی بودم بسا وقتها حس میکردم اگر به من اجازه می دادید که شما را دوست داشته باشم خیلی خوشحال می شدم؛ و حالا با اشتیاق زیاد دوست دارم با شما آشتی کنم؛ مرا ببوسید، زن دایی» گونه ام را به لبهایش نزدیک کردم؛ لبهایش را به گونه ام نگذاشت. گفت: «روی تختواب خم شده ای و به من فشار می آوری.» و دوباره آب خواست. همانطور که او را می خواباندم (چون برای نوشاندن آب به او سرش را بلند کرده
به آنچه میگفتم توجهی نکرد. اما بعد از آن که کمی از آب نوشید و نفسی کشید به حرفهای خود اینطور ادامه داد:
- «می گویم که نتوانستم فراموش کنم؛ و انتقامم را گرفتم چون زندگی کردن تو پیش عمویت، و این که وضع راحت و مرفهی پیدا کنی چیزی بود که نمی توانستم تحمل کنم. برای او نوشتم که متأسفانه باید به اطلاع او برسانم که جین ایر مرده؛ مرگش در اثر تب تیفوس در لووود بوده . حالا، جین، هر کاری که میل داری انجام بده؛ برای او نامه بنویس و خبر مرا که در نامه نوشته ام تکذیب کن؛ هروقت او را دیدی بگو حرف من دروغ بوده. مثل این که تو برای این آفریده شده ای تا هدف زجر وشکنجه من باشی؛ آخرین ساعت عمرم صرف یادآوری خاطرات رفتاری می شود که اگر تو وجود نمیداشتی من هرگز وسوسه نمی شدم. آن رفتار را پیش بگیرم.»
- «اگر می توانید دیگر راجع به این موضوع فکر نکنید، زن دایی، نسبت به من محبت و بخشش داشته باشید...»
گفت: «اخلاق خیلی بدی در تو هست، چنان اخلاقی است که حس میکنم تا امروز درک آن برایم غیرممکن بوده؛ این که چطور توانستی در برابر رفتار من نه سال صبور و ساکت باشی و در سال دهم تمام خشم و خشونت خودت را بروز بدهی چیزی است که هرگز نمی توانم از آن سردر بیاورم.
- «اخلاق من آنقدرها هم بد نیست که شما تصور می کنید. من تندخو هستم اما کینه جونیستم. وقتی بچه کوچکی بودم بسا وقتها حس میکردم اگر به من اجازه می دادید که شما را دوست داشته باشم خیلی خوشحال می شدم؛ و حالا با اشتیاق زیاد دوست دارم با شما آشتی کنم؛ مرا ببوسید، زن دایی» گونه ام را به لبهایش نزدیک کردم؛ لبهایش را به گونه ام نگذاشت. گفت: «روی تختواب خم شده ای و به من فشار می آوری.» و دوباره آب خواست. همانطور که او را می خواباندم (چون برای نوشاندن آب به او سرش را بلند کرده