نام کتاب: جین ایر
چطوراست. در واقع، مراقبت چندانی از او نمی شد: خدمتکاران خود خانه دیر به دیر و آن هم برای رفع تکلیف به او سر می زدند؛ پرستار اجیر هم چون کسی در منزل کار او را زیرنظر نداشت به محض آن که امکانی پیدا می کرد از اطاق بیرون می رفت. «بسی » وفادار بود اما او هم ناچار بود به شوهر و بچه های خود برسد و فقط گاهگاهی می توانست به داخل خانه بیاید. همچنان که انتظار داشتم دیدم کسی در آن اطاق از بیمار مواظبت نمی کند. هیچ پرستاری آنجا نبود. بیمار به آرامی دراز کشیده و ظاهرا در خواب اغما مانندی بود. چهره کبودش در بالش فرو رفته بود. آتش بخاری داشت خاموش می شد. در بخاری هیزم گذاشتم، رواندازهای تختخواب را مرتب کردم. لحظه ای به چهره اش، که حالا دیگر نمی توانست به صورت من زل بزند، خیره شدم و بعد به طرف پنجره رفتم.
باران با شدت به شیشه های پنجره می خورد، و هوا طوفانی بود. با خود گفتم: «کسی آنجا خوابیده که به زودی از تنازع عناصر این جهان آسوده می شود. روح او -که اکنون در تقلای ترک کالبد مادی است - پس از رهایی از این کالبد سرانجام به کجا نقل مکان خواهد کرد؟»
همچنان که به این راز بزرگ می اندیشیدم به یاد هلن برنز افتادم؛ حرفهایش را در بستر مرگ، ایمانش و نیز اعتقاد او به برابری ارواح مجرد را به یاد آوردم. همچنان گوش جان خود را به صدایش که هنوز در خاطرم مانده بود سپردم. سیمای رنگ پریده و روحانی، چهره تکیده و نگاه نافذ او در بستر آرام مرگش هنوز در نظرم مجسم بود و می شنیدم چگونه آهسته از اشتیاق خود به غنودن در آغوش پدر آسمانیش سخن می گفت در این موقع صدای ضعیفی از رختخواب پشت سرم شنیدم که میگفت: «آنجا کیست؟ »
می دانستم چند روزیست خانم رید حرف نزده. آیا به زندگی بازگشته بود؟ به طرف او رفتم.
- «منم، زن دایی رید.»
جواب داد: «(من) کی است؟ و در حالی که با تعجب و نوعی وحشت و در عین حال با خشونت به من نگاه میکرد پرسید: «تو کی هستی؟ اصلا تو را نمی شناسم. بسی کجاست؟ »

صفحه 333 از 649